trust

نوامبر 29, 2009 با asoor

باور

به زمين نگاه کن ! به شهرها ، کشورهای بزرگ و به دهات و روستاهای کوچک ، مردم گوناگون و فرهنگ های مختلف ، انسان های رنگ وا رنگ و جورواجوری ، گويای تنوع نژاد و رنگ و زبان ، فرهنگ و آداب و رسوم با سنن و خاستگاه های اجتماعی و ديدگاه های دور و نزديک که ريشه در يک آدم و هوا دارد ! بی رنگ ، بی نژاد ! بی شناسنامه و بدون سابقه ای روشن از چيستی و چرائی ! در مظان چند و چون و يک افسانه مشترک و وابسته به راه هائی از آسمان بنام های گوناگون و خداوندانی بی چون ، در ردائی از تصديق و باور و افسانه هائی کوچکتر در بستر افسانه يگانه و منفرد آفرينش از آدم و هوا تا انسان و بشر در نشست گاه حرف v نمای پيروزی که ” آزادی در گزينش راه است ” و هر دو راه ، نيک بختی و وارستگی ، پنهان ، نهفته در نهاد و همه سيه روزگاری و شوربختی به سرگردانی و گمراهی است که گزينشگران راه را زيان بودن بر دو راهی ، کمتر سزاوار و درخور است که زندگی بر پوينده گی است .

Ahmad

نوامبر 26, 2009 با asoor

 

گزارش تصویری و اثبات قتل سید احمد خمینی در راستای قتلهای زنجیره ای


حجت الاسلام احمد نيازی :
رئيس سازمان قضايی نيروهای مسلح و مسوول پيگيری پرونده قتل های زنجيره ای خطاب به حسن خميني :پدر شما را نيز” همين ها” (يعنی باند سعيد امامی)کشته اند . 

عمادالدين باقی :
ایشان با خانواده احمد خمينی و فرزند او حسن خمينی آشنايی نزديک دارد در تاریخ 26/11/78 در اصفهان طی سخنانی سخنان از قول حسن خميني، فرزند احمد خمينی ، سخنان احمد نیازی را تایید می نماید وی به خاطرهمين سخنرانی روانه زندان اوين شد .

اکبر گنجی : 
آقای باقی به اصفهان رفت تا با علی فلاحيان درباره قتل های زنجيره ای به مناظره بنشيند. فلاحيان علی رغم وعده قبلی بر سر قرار حاضر نشد . 

حسن خمينی :
در پاسخ به درخواست تایید عمادالدين باقی از زندان ، کتبا اعلام داشت مدتی پيش محمد نيازی به نزد وی آمده و به او گفته است که پدر شما را همين محفل سعيد امامی کشته است.

کتاب خاطرات آيت الله منتظری 

-آيت الله منتظری با ارائه دلايل مستند توضيح می دهد که احمد خمينی در زمان حيات آيت الله خمينی بويژه در يکی دو سال آخر زندگی وی از قدرت فوق العاده ای برخوردار بوده و به جای پدر تصميم می گرفته است 

- ایشان به علاقه وافراحمد خمينی به قدرت و تلاشهای مشخص وی برای جانشينی پدر و پس از ناکامی در اين زمينه برای پست رياست جمهوری اشاره دارد 

- ایشان طی نامه ای به امام پيش از آن که از مقام جانشينی عزل شود در اعتراض به همين وضع به آيت الله خمينی مکاتبه می نماید

- طراح اصلی عزل آيت الله منتظری بنابه شواهدی که در کتاب خاطرات به کرات ذکر شده همان دانش آموختگان مدرسه حقانی (ری شهری، علی فلاحيان، روح الله حسينيان، محسنی اژه ای، علی رازينی) انجمن موتلفه اسلامی و تشکل نيمه مخفی انجمن حجتيه و شخص سيد علی خامنه ای بوده اند 

- نامه هايی که برای عزل و بيرون راندن آيت الله منتظری از صحنه از قول آيت الله خمينی و به امضای وی صادر شده است، توسط احمد خمينی انشاء و امضاء شده است 

- احمد خمينی از منتظری برای صدور نامه ای به امام خمينی جهت رهبری خود درخواست می نماید 

- تعداد متنابهی از عکسهای احمد خمینی با يک ژست سالمندانه چاپ وطوماری از سوی استاندار وقت اصفهان آقای کرباسچي در این زمینه تهیه می گردد 

خامنه ای و هاشمی : 
برای عزل منتظری با احمد مذاکره و بظاهر رهبری ایشان بعد از عزل منتظری را پیشنهاد می کنند 

خبرگان :
مساله رهبری احمد آقا در مجلس خبرگان به صورتی خام و ضعيف مطرح شد و تایید نشد 

هاشمی :
با ابتکار آقای هاشمی رفسنجاني، آقای خامنه ای توسط مجلس خبرگان به رهبری برگزيده شد 

احمد خمینی :
احمد آقا عليرغم حمايتهای اوليه و ظاهری از رهبری آيت الله خامنه ای، همکاريهای لازم را با ايشان به عمل نمی آورد و پيوسته خود را در عرض رهبری جديد نظام مطرح می کرد و در مقابل هر ملاقاتی از سوی آقای خامنه ای با مسوولين، ملاقاتی هم از سوی وی صورت می گرفت وی بتدريج به عمق قضايا پی می برد و با جناح راست و شخص خامنه ای از در مخالفت درمی آيد . ایشان به نزديکانش گفته است که در جريان عزل آيت الله منتظری از جناح راست و جريانی که امروز قوه قضائيه و مجلس خبرگان، شورای نگهبان و نهاد ولايت فقيه را در اختيار دارد بازی خورده و از کرده خود سخت پشيمان شده است 

عمادالدين باقی :
در يکی از مقالات خود اشاره می کند که احمد خمينی در آخرين ماههای زندگی خود نسبت به آيت الله منتظری احساس احترام می کرده و از اقدامات خود عليه او پشيمان بوده است

آيت الله منتظری:
من از افرادی که به اين جا می آمدند می شنيدم که می گفتند فلانی از مسايل گذشته ابراز تاسف می کند…… اين اواخر من شنيدم که احمد آقا ابراز ناراحتی کرده بود که چرا نامه های مرا به دست امام نمی داده است وی در مجلس ختم حاج آقا رضا صدر دايی خانم احمد آقا به من خیلی احترام کرد .

سخنرانی آخر احمد خمينی در بهمن ‎۱۳۷۳‎ : 

- چرا ضعف ها و ناتوانی های خود را به گردن دشمن خارجی می اندازيد، اين همه مشکلات و فساد که در کشور به بار آمده نتيجه بی لياقتی و نبود مديريت است ، ما نبايد تابع سياستهاي اقتصادي غرب باشيم. 

- از موقعي كه سرمايه داران تحت لواي بخش خصوصي به تخريب اقتصادي مشغول هستند، هر روز سنگي در مقابل توان اقتصادي مردم مظلوم و مستضعف انداخته اند. 

- يك عده سرمايه دار زالو صفت به اين بهانه كه افتصاد دولتي مضر است، به حال خود رها شده و به جان اين ملت افتاده اند. 

- اگر با سرمايه داران همانند منافقين برخورد مي كرديم، اوضاع كشور به اين صورت در نمي آمد. 

قتل احمد خمینی :
کمتر از يک ماه پس از اين سخنرانی مرگ ناگهانی احمد خمينی به علت عارضه سکته اعلام شد

اعترافات سعید امامی : 
غلامی حلقه به گوش بودم و به تکليف عمل می کردم. وقتی باخبر شديم كه حاج احمد آقا در جلسات خصوصی به مسئولان نظام و حتی به ولايت امر اهانت می‏كند. آن را ارجاع داديم و بلافاصله دستور آمد كه همه رفت و آمدهای ايشان را زير نظر بگيريد و از مكالمات و ملاقاتهای ايشان نوار تهيه كنيد. ما هم بمدت يكسال همين كار را كرديم. متاسفانه حاج احمد آقا به راه يك طرفه بدی وارد شده بود كه برگشت نداشت. وقتی دستور حذف حاج احمد آقا را آقای فلاحيان به من ابلاغ كرد مضطرب شدم و حتی به ترديد فرو رفتم. دو روز بعد، همراه با آقای فلاحيان به ديدار آيت‌‏الله مصباح رفتيم، آقايان محسنی اژه‏ای و بادامچيان هم آنجا بودند البته بعدا حاج آقا خوشوقت هم از بيت رهبری آمدند آنجا و نظر جمع بر اين بود كه نبايد به كسانی كه با ولی امر مسلمين خصومت می‏كنند، رحم كرد. 

علی فلاحيان :
وی يا محسنی اژه ای و روح الله حسينيان حتی به عنوان مطلع نيز به دادگاه احضار نمی شوند

خامنه ای : 
برای کمک به مختومه شدن پرونده قتل های سياسی به مجلس و مطبوعات هشدار می دهد که اگر بخواهند دستگاه قضايی و رفتار دادگاهها و قضات را زير سئوال ببرند، فقط به گلايه اکتفا نخواهد کرد 

نویسنده : 
گروهی می گویند آرزوی مرگ ولی قاتل را نکنید . !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 

ParVis

نوامبر 24, 2009 با asoor
 

ParVis


محمدرضا شفيعي کدکني

اي دوست وقتً خفتن و خاموشي ات نبود

وز اين ديار دورً فراموشي ات نبود

تو روشنا سرود وطن بودي و چو آب

با خاکً تيره روزً هماغوشي ات نبود

ميخانه ها ز نعره تو مست مي شدند

رندي حريفً مستي و مي نوشي ات نبود 

دودً چراغ موشيً دزدان ترا چنين

مدهوش کرد و موسمً خاموشي ات نبود

سهراب اضطراب وطن بودي و کسي 

زينان به فکرً داروي بيهوشي ات نبود

در پرده ماند نغمه آزاديً وطن

کانديشه جز به رفتن و چاوشي ات نبود

در چنگ تو سرود رهايي نهفته ماند

زين نغمه هيچ گاه فراموشي ات نبود

اي سوگوار صبح نشابورً سرمه گون

عصري چنين سزاي سيه پوشي ات نبود

21 سپتامبر 2009، پرينستون

 

Saeed

نوامبر 22, 2009 با asoor

 

سعيد مرتضوی کجاست ؟ ماجرای سعيد امامی تکرار خواهد شد ؟
یک شاهد عینی از حضور سعید مرتضوی با لباس زندان در بند 209 خبر داده است

 سعيد مرتضوی چهره مستقل سياست در قضاوت که به تناسب با نياز جمهوری اسلامی زندگی شرارت بار خود را در قوه قضائيه آغاز کرد و پله های ترقی را مانند همه خدمتگزاران در جمهوری اسلامی ، بدون تلاش و تنها با هواداری در رياکاری و با فريب رهبران درمانده نظام ، پيمود و صاحب پست و عنوانی پر طمطراق شد .

گفته شده است که سعيد مرتضوی شخصا در شکنجه گاه ها حاضر می شده و از پايه گزاران تجاوز به زندانيان و کشتن آن ها می باشد و در قتل دکتر زهرا کاظمی نقشی موثر و روشن داشته است .

هنگامی که همه انگشت ها رهبری را گرداننده گروه ” کبوتران ولايت ” نشان کرده بودند وی برای اولين بار در تاريخ چماق داری ، سرکوبگران مردم را تحت نظارت و فرماندهی خويش قلمداد کرده ، ولی فقيه را از ننگ انگ سرپرستی آدم کش ها رهائی بخشيد .

نوروزدر گزارشی از موقعيت کنونی سعيد مرتضوی چنين می گويد : یک نام بر پیشانی فجایعی که طی یک دهه گذشته در ایران رخ داده است، به چشم میخورد. این نام البته از آن دو نفر است: معاون وزیر اطلاعات در دوره فلاحیان و دیگری دادستان تهران؛ سعید امامی و سعید مرتضوی!

شباهت این دو، تنها در نام آنها نیست، در جنایاتی که در حق ملت و کشور ایران مرتکب شده اند نیز هست.

 

برای شمارش فجایع این دو باید تاریخ دو دهه اخیر را به دقت خواند و مو به مو از جنایاتشان نام برد که در این فضا نمی گنجد و از حوصله این بحث خارج است، اما شاید تنها چند نمونه از فجایعی که این دو سعید آفریدند که ذهن ها به خوبی آنها را به خاطر دارد برای مثال کافی باشد، یکی بمبگذاری در حرم امام رضا (ع) در روز عاشورای حسینی در 30 خرداد 1373، سازماندهی ترورهای خارج از کشور در دوره وزارت فلاحیان در اطلاعات یا فاجعه قتل های زنجیره ای که این روزها مصادف است با سالگرد سلاخی وحشیانه مرحوم فروهرها و همینطور قتل زهرا کاظمی و فاجعه کهریزک نام این دو سعید را برای همیشه در ذهن ملت ایران حک کرده است.

 

گرچه اولین سعید نامی آشنا برای مردم نبود و تنها زمانی شهره خاص و عام شد که سر از زندان درآورد و کمی بعد خبر “سرکشیدن داروی نظافت” و مرگ او در بحبوحه پرونده قتل های زنجیره ای رازهای بسیاری را در خاک مدفون کرد تا بخش مهمی از تاریخ امنیتی – اطلاعاتی کشور و نام عاملان و عامران قتل های وحشیانه زنجیره ای همچنان در پرده بماند…؛ اما با سعید دوم برخلاف همنام او، همه از همان ابتدای مسئولیتش بخوبی آشنا شدند.

 

هرچه سعید امامی به واسطه شغلی که داشت، نامش در جنایاتی که خلق میکرد، مخفی می ماند، اما ولع قدرت و شهرت سبب شده بود تا با سعید مرتضوی – از همان سالها که همنام او در خفا به نام “حفظ امنیت ایران” علیه شهروندان و ایرانیان جنایت می کرد- همه آشنا شوند و نام او را به خاطر بسپارند.

 

این دو سعید اما شباهت دیگری نیز احتمالا خواهند داشت که بسیاری را نگران کرده است: عاقبت کار آنها!

***

 

با برگزاری انتخابات ایران و فجایعی که پس از آن به بار آمد، به خصوص افشای آنچه در بازداشتگاه مخوف کهریزک رخ داد، نام سعید مرتضوی دوباره برسر زبان ها افتاد.

 

گرچه در ده سال گذشته نام او در کنار عناوینی همچون “جلاد مطبوعات” و “قاتل زهرا کاظمی” در میان مردم همواره مطرح بود، اما اینبار عنوان “متهم اصلی پرونده کهریزک” را دوستان و همفکران سعید مرتضوی به او اعطا کردند و بازی آخر دادستان تهران از همینجا آغاز شد.

 

سعید مرتضوی که در تمام این سالها – حتی در سال 83 و پس از انتشار گزارش هیات منتخب رییس جمهور وقت مبنی بر دست داشتن او در قتل زهرا کاظمی- هرگز خود را ملزم به پاسخ و توضیح ندیده بود، با شدت گرفتن زمزمه نام خود تحت عنوان “متهم کهریزک” تلاش گسترده ای را آغاز کرد تا طبق روال این سالها از قانون فرار کند؛ اما اینبار نتوانست.

 

دادستان تهران که با 42 سال سن، هفت سال بر این مسند تکیه زده بود، در تاریخ هشتم شهریورماه 1388 رسما اختیارات خود را از دست داد و از مقام خود عزل شد. گرچه در ظاهر “معاونت دادستان کل کشور” صندلی جدید مرتضوی شد، اما این فقط ظاهر قضیه بود؛ بسیاری آن را خلع ید و راندن او از عرصه مدیریت قضایای پس از انتخابات تحلیل کردند. حقوقدانان نیز تصریج داشتند که براساس قانون، معاونت دادستان کل، در عمل از اختیارات و نقش دادستان تهران برخوردار نیست.

 

آخرین بار چه کسی سعید مرتضوی را دید؟!

پایان سعید مرتضوی اما بدینجا ختم نشده است. آخرین حضور رسمی دادستان معزول تهران در محافل رسمی به مراسم تودیع او بازمیگردد. یعنی در روز چهاردهم شهریورماه که شرح مبسوطی از خدمات خود در طول دوران خدمت ارائه داد و اعلام کرد که حاضر است تجربیاتش را در اختیار دادستان جدید قرار دهد.

 

پس از آن سعید مرتضوی تنها دو حضور”مجازی” داشته است! اولی، مصاحبه با یکی از سایت های نزدیک به دولت در تاریخ دوازدهم مهرماه است – علیرغم اینکه قرار بود مشروح این گفتگو بعدا منتشر شود اما تاکنون این اتفاق نیافتاده- و دومی به یکروز بعد از انتشار این مصاحبه برمیگردد که جوابیه بلندبالایی در واکنش به اظهارات اصولگرایانی که او را متهم به سرپیچی از دستو رهبری در تعطیلی کهریزک میکردند، در سایت بولتن منتشر ساخت.

 

از آن تاریخ تاکنون، یعنی از سیزدهم مهرماه تا امروز هیچ خبری از دادستان معزول تهران نیست! او در هیچ محفل رسمی حضور پیدا نکرده و هیچ خبر و اظهارنظر رسمی و غیررسمی از او منتشر نشده است.

 

اگر ده سال قبل اصرار سیدمحمدخاتمی، رییس جمهور وقت منجر به پیگیری ماجرای قتل های زنجیره ای و برملا شدن نام و نقش سعید امامی شد، امروز فشار رسانه ها و افکار عمومی از یکسو و کشته شدن فرزند یکی از اصولگرایان صاحب نام در زندان کهریزک از سوی دیگر، کودتاگران را ناگزیر از سوزاندن یکی (یا بیشتر) از مهره های خدوم! خود کرده است.

 

ده سال پیش، نام سعید امامی به عنوان متهم قتل های زنجیره ای، با انتشار خبر “سرکشیدن داروی نظافت” و خودکشی او رسانه ها را فراگرفت. تا پیش از آن افکار عمومی حتی از بازداشت فردی به نام سعید امامی هم مطلع نبود.

 

در روزهای اخیر غیبت مرتضوی و بیخبری از او نگرانی ها از همسانی سرنوشت او با همنام خود سعید امامی را در ذهن متبادر می کند.

 

این ترس در مورد سعید مرتضوی نیز قوت گرفته که مبادا در یکی از این روزها، در حالی که افکار عمومی پس از افشای خبر مرگ پزشک وظیفه کهریزک بار دیگر نسبت به این موضوع ملتهب شده و در انتظار معرفی و محاکمه متهمان جنایات کهریزک است، پس از مدتها بیخبری از معاون دادستان کل کشور، ناگهان خبر خودکشی او در رسانه ها منتشر شود!

 

پیش از این خبرهایی مبنی بر احضار مرتضوی و بازجویی از او منتشر شده بود، اما پرده نشینی این روزهای مرتضوی، باعث شده که گمانه زنی ها در مورد شباهت سرنوشت این مهره سوخته با سعید امامی شدت یابد.

 

به گزارش نوروز، این نگرانی ها با اظهارات یک شاهد عینی مبنی بر حضور مرتضوی با لباس زندان در اوین، قوت یافته است.

 

این شاهد عینی اطمینان دارد که مرتضوی را در بند 209 زندان اوین دیده است. برخی دیگر از آزادشدگان نیز میگویند که در بازجویی ها از بازجوی خود شنیده اند که مرتضوی نیز در بند209 است.

 

اگر اظهارات بازجویان که اصولا نباید به آنها استناد کرد را کنار بگذاریم، در صورت درست بودن اظهارات این شاهد عینی که به تازگی از زندان اوین آزاد شده است، جای این سئوال باقی است که چرا مسئولان امر قضا در صورتی که سعید مرتضوی را بازداشت و به زندان انداخته اند، این موضوع را از مردم پنهان نگاه داشته اند؟! اگر مرتضوی مجرم است و در بند، چرا نباید به مردم معرفی شود؟

 

اگر هم اظهارات این فرد براساس خطای دید او از زیر چشمبند بیان می شود، چرا پس از گذشت چند ماه هنوز مراجع رسمی حتی یکنفر را به عنوان متهم محرز این پرونده معرفی نمی کنند؟ و چرا بعد از چندماه و تعویق پنج باره، گزارش کمیته ویژه مجلس درخصوص جنایات کهریزک در صحن علنی قرائت نمیشود و به اطلاع مردم نمیرسد؟

 

آنچه این شاهد عینی بر آن اصرار دارد، چه درست باشد، چه نباشد، رافع وظیفه مسئولان قضایی در معرفی و محاکمه متهمان پرونده کهریزک نیست و با این روند افکار عمومی حق دارد نگران این موضوع باشد که پرونده جنایات کهریزک نیز به سرنوشت قتل های زنجیره ای دچار شود.

 

باز می آيند ، اما با چراغ

نوامبر 20, 2009 با asoor

بنام روشنائی و دانائی
حق دارند به تو ميگن خ.ر به اون ميگن ا.ن ، پيشواز بزرگ و ده ، پانزده هزار نفری ، سازماندهی شده از ميان صدهزار بسيجی ئی که تو چشم اميد بهشون بستی که تنها نمانی به اون کله خراب و آلوده ت تلنگری نزد ؟

بابا خ.ر ما از تو و از آدمخورها و آدم کش هائی که سی سال برای پرورششون زحمت کشيدی ترسيديم به فرمان تو و سرداران رشيد و دلاورت “کهريزکی ” شديم ! خوب بعد از اين می خواهی بر کدام مردم سلطنت کنی ؟

شايد کسی يادش نياد وقتی نوشتم ” رهبری که منترِ عنترِ خويش شد ” نازنين چلاغ يک دستم اين ها همه در انديشه و عمل مردم يک کشور هستند و پاک نژادهاشون سکوت می کنند ، اما خودفروشی و ميهن فروشی و ناموسی فروشی ، نه ، اون هائی که پيروان تو و همراهان ولايتند ، بدليل آلودی نژادی است که تو را تمکين می کنند به جان و مال و ناموس که فرمودند ” الناس علی دين ملوکهم ” ؛ از تو ياد گرفتند و از اسلاف ناپاک ، پليد و خونخوار خود شما آموخته اند و زياد نيستند در حد همون هر استان ده ، پونزده هزار نفر ! همه شون ميشن پونصد هزار نفر تو خيال کن پنج ميليون نفر .

من نمی دونم چه کسانی مردم را دعوت به تمدن و سکوت در برابر بی داد و بی دادگر می کنند ، اين ها تو خون ما نيست که دهقان های ما مرد جنگی بودند ، گرچه امروز مردمان شيره ای شده باشند ولی هنوز از پس اون سی ، چهل نفر آدم کش هائی که پس انداختی بر ميان و خواهند آمد ؛ فعلا چشم براه مانده ايم تا غيرت لشکريان و کشوريان و حتی درباريانت را محک بزنيم و بدانيم که بعد از گور به گور کردن تو و ملازمانت ، تکليف ما با آن ها چه ميشود.!

حيف که مردم ما بدليل التقاط خون و مذهب به فساد و فحشا دلخوش کرده اند و از شادمانی راه درست بی خبرند و از رهائی رهروان راستين ناآگاه و از لذت زندگی چيزی نمی دانند که در سده های دراز به تلقينِ فرو رفته در توهم باور و پيروی از راستی و درستی به دام افتاده اند ، که از ديرباز راه ايرانی های پاک بوده ، پيش از دوره زشتی که تسليم شيطان شده به پرستش ابليس وادار شدند .

درد دل های همسر سعيد امامی که گفت : سعيد در همراهی با بيت معظم در سواحل و ويلاهائی که اينک به ياد من نيست ،! به خواب هم نمی ديدی که خانواده سيد علی گدا در هتل ها و استراحت گاه های آن چنانی در کنار سعيد امامی ، دوماه و سه ماه دور از خانواده به اندازه ای که خانواده سعيد جان حق تماس تلفنی هم با جناب اسلامی را نداشته باشند ! ؟ ! .

سعيد که همسرش را باخودش نبرده بود در اين گشت و گذار فاميلی در کنار هم خوش بگذرانند ، بلکه خانواده امام زمان بودند که در پناه سعيد به خوش گذرانی رفته بودند و شايد کسی نداند جرم بزرگ آن خيک اسپرماتوزوئيد ، همان اسپرمی بود که به حرام در هر سوراخی می چکاند !

دانايان می دانند که پر خوری شهوت زاست و اين هيکل های آخوندی ، خيک های شهوت ، عامه مردم به دليل مسلمانی شان به کوری و کری و لال مانی فرو رفته اند ، ويژه ها را فرموش مکن ، هستند آنان که می دانند !

همه ترس تو هم از همين هائيست که می دانند و تو مصمم به قتل عام آنان گشته ای و ميخواهی از مردم زمين ، همه آنان را که می دانند از ميان برداری ، شايد خودت باورت شود که ديگر از همه بازماندگان بيشتر ميدانی و غافلی از تدبير آفريننده ای که تو هم گوشه از رحمت بی پايان او هستی ، وقتی مردم از تدبير و تدبر دور شوند و کدام شيوه ، مکر و ترفند ، شگفت تر و بزرگ تر از ظهور خمينی و تو !

سی سال خدا را به برخورداری از نظام جمهوری اسلامی ستايش کردم و درخواست زبانی قابل ستايش و اندازه آنقدر بزرگ بود که قطره ای از قلزم و اين نعمت را سپاسی درخور و شايستنی يافت کردن می ، نتوانستم و هنوز درخواست می کنم ، در هر نفس ، که اين آگاهی بزرگ بر تکه های گم شده تاريخ از آغاز پيدايش تا روز آتش بزرگ و بعد از آن بر مردم ما روشن خواهد شد که از خود بيرون رفتگان بسياری ، به راه شناخت روشنائی رفته اند و ديری نگذرد بازآيند ، اما با چراغ !


راه سبز

نوامبر 5, 2009 با asoor

بنام روشنائی و دانائی

سيزدهم آبان ماه يکهزاروسيصدوهشتادوهشت نيز بگذشت .

رژيم نابکار با رو در رو قرار دادن فرزندان ميهن در درون مدارس ، جبهه جديدی برای مبارزه باز کرد و نوجوانانی انگشت شمار ، انگشت نمای هم دوره ای های خود شدند و شرکت شان در سناريوی سيزده آبان بر اساس گزارش رسانه های حکومتی ، لکه ننگی شد بر دامان نوجوان‌هائی فريب خورده که تا آخر عمر بر سرنوشت‌شان خودنمائی می کند و تا سال ها ، به تمسخر از اين حرکت ناشايست‌شان ياد خواهد شد .

اين روز به ياد ماندنی و اين شرکت بزرگ و يکپارچه ملی ، رهبری نشده و خودجوش مردم در برابر ده ها لشکر تا بن دندان مسلح ، از سپاه اشغالگر ، که از نخستين ساعات روز همه راه ها را در اختيار گرفته ، مانند سگ در کنار همراهان ، چونان شير شده ، به مردم حمله‌ور می شدند ، يکپارچه‌گيه سزاوار ستايشی را به نمايش گذاشتند .

من هميشه با برپائی تظاهرات و هر کاری که حرمت انسانی ايرانيان را بشکند ، بشدت مخالف بوده و هستم و خواهم بود و اعتقاد راسخ به رهبری خردمندانه ای دارم که ما را از اين درگيری ها بی نياز می‌کند و بارها اشاره کرده‌ام که مردم وارونه بين در اين باب نيز ، تجربه راه های درست را دور از شان خود می بينند .

البته گلايه از مردم نيست که اين ملت عقب نگاه داشته شده ، با اين انديشه‌های سرکوب و لگد ماليده شده ، به نيکوترين روش‌ها ، تغئير را فرياد برآوردند و به روشنی آگهی دادند و بر فريب خورده‌گی‌های سی ، چهل ساله خود و پدران‌شان اذعان آوردند و اين بار نيز رو در روی يکی ديگر از سناريوهای ولائی قرار گرفته در همسايگی فيلم‌سازان ، هم‌بستگی‌های زيبای خود را در سپر بلای همراهان شدن ، نشان دادند .

مردم برای آن که اسلحه های حکومت به ياران‌شان برخورد نکند ، خود را سپر مزدوران قرار ميدادند و هر دم حماسه‌ای را بر می شمردند .

برای اين گفتار که در برابر بودن مردم ، تهی از ارزش است ، هدف ستايش نيست که حضور اين مردم هميشه ستودنی و زيبا بوده و نمونه های گذشت ايثار ملی ايرانيان در تاريخ بشر نمونه آوردنی است ، اما بر آن هستم تا پرده از نگاه خود در باره ، هم اينک بعد از اين ، بردارم و در چهار ديوار خفقان ، به بيان خواسته های فردی خود در فرآيند اجتماعی‌ی حرکت ، بنويسم .

سرآغاز ، اشاره ای داشته باشم به رهبر اشغالگران ميهن بزرگ ايران ، به نادانی مردمش ! که هيولا ، گمان مبری که نيروهای حرام پروده ات توانستند رو در روی اين مردم ايستادگی کنند و مردم را در روز سيزده آبان پراکنده کنند که پراکندگی ما به دو دليل برجسته صورت می گيرد ، نخست مير حسين موسوی که ريشه ايرانی ندارد و بازگشت به شعارهای بعد از انقلاب را دستور فرموده و قصد بر کرسی نشاندن دوباره ” الله ” بر اريکه سلطنت بر مردم ما را نموده که کمی دير شده و مردم ما به آفريده بودن ” الله ” پی برده و به دروغ مسلمانان آگاه شده اند و ديگر برای الله و دار و دسته پليدش دير شده که مردم با فريبی دوباره به دامان خبيث اين خدای شهوت زده عرب باز گردند .

دوم اين که کروبی با همه بزرگواری و شجاعت که به حق ، سزاوار رهبری يک قيام بزرگ هست ، عمامه اش مشکل زا شده و وابستگی وی به کانون های حوزوی و حوزه های دينی ، اعتماد مردم را دور می کند .

اين قطار راه افتاده و در راه خود کمترين هائی که لای ريل و چرخ ، ريز ريز کند ، همان ” الله و دار و دسته‌ی خونخوار و غارتگرش ، همراه با مبلغين مذهب منحط و فساد زا و مزدورانی که فروختن خود و ناموس را به لقمه ای نان در راس نشانه های زندگی خود قرار داده اند و در پناه حکومت اشغالگر در راه پيمائی ها حضور پيدا می کنند و چماق بدست می گيرند و بايد که انتظار روز آزادی کشور را فراموش نکنند و روز شمار و تسويه حسابی بزرگ و تاريخی که چگونه اين مردم هميشه در بين خود مزدور و حرامی پرورش ميدهند که روزی در نگاهبانی از شاهنشاهان و روزگاری به هواداری از اشغالگران بر سفره بی صاحب ، می چرند و نشخوار می کنند و احساس زرنگی از مخيله آدم فروش‌شان نگذرد . روز حساب نزديک است !

مزدوران ميهن فروش هميشه بهانه ای در برخورداری از چتر حکومتی برای خود تراشيده اند که اين بار گوئی تراشکاری خوش دست به تراشيدن زائده های خيالی اين قوم پليد و ناموس تسليم غير کرده ، به پا خيزد و نسل خودفروشی و بی ناموسی را برای يک بار و برای هميشه در اين کشور از ميان بردارد .

عده ای زالو صفت هم در ميان صفوف مردمی داخل شده اند و از فرصتی ، استفاده سوء می کنند و کسانی که می دانند اگر نظام جمهوری اسلامی سقوط کند آنان از گرسنگی و بدبختی ، پرپر خواهند شد و اين دليل محکمی است بر انگاره های حفظ موقعيت و نگاه داری رژيم در لوای مخالفت ، که نگران روزگار بی پناهی و گرسنگی هستند و امروز می توانند بنام به دست درازی و گدائی بنام راديو و تلويزيون و روزنامه و ……………. سفره ای برای خود پهن کنند که لقمه های گران قيمتی نيز در گوشه و کنار سفره يافته اند .

سوم آن که مردم ما نيستند آن مردمی که نشسته‌ی ناموس به غير فروخته ای جرات بکند به آنان توهين روا دارد و اگر روز مقابله رسيد در آن روز همه گذشته را تسويه خواهيم کرد و به گمانم ريشه‌ی ناپاکِ بی ريشه‌ها را از سرزمين پاک بيرون کشيده از ميان بردارد تا ننگ هزاروچهارصد سال بردگی را به زيبائی از چهره اين مردم و اين خاک بزدايد .

چهارم آن که ، اين ميدان مبارزه ای است که يک برنده بيشتر ندارد و آن مردم بزرگ ايران هستند ، پس کار شما به آخر رسيده است .

و پنجم به پنجگانه بودن ريشه های راه ، چشم در راه می مانيم و نويد روزهای بودن بيشتری را تا آخر سال هشتادوهشت از سوی مردم داشته باشيد و اولين روز ، روز شانزدهم آذر ، روز دانشجو !

 


 

خون در گرو سبزها می کنم ، کروبی تنها نماند

اکتبر 24, 2009 با asoor

 

بنام روشنائی و دانائی

با درودی از ته دل ، به تو هم درد و همراه دلبندم .
بنام تو آغاز می کنم که از پدرانم آموختم ؛ تو را بايد که دوست بدارم و با دوست داشتن تو ، مردم ، نام می‌گيرم و از مردم شده ، با مردم می‌شوم و برای شدن ، به من آموختند تا بياموزم و آموختم .
در روزگاری اين چنين بی همراه و سرنوشتی چنين بی فرجام و تاريک و پيشينه ای ، چنين سرزنش شده و در زمينی بسته شده بروی سخن و گفتگو ، چنان که می بينيد ، زاغ و ذغن ، بلبلی می کنند و بلبل ها ……………………… !
همواره راحت تو ، از درازگوئی ، بازم داشته ، يادت باشد ، من به روشنی از ته راه آگاه بودم ، اما از همراهی با شما کم نياوردم و امروز به سبزی زمين و همگرائی سبزها می انديشم و دوست ندارم نااميد کنم اين خيل اميدوار های سبز و گرامی را .
با تو می آيم و بی هيچ ادعا ، به باور راهی که برگزيده ام ، راهنما را نور چشم می دانم و امروز به ياد شجاعت و شهامت های مرد بزرگی هم چون ” آقا مهدی‌ی کروبی ” ، سبز و با اين که می دانم او هم به دين ارثی وابسته است و در گمراهی ، راهی را برگزيده که هم چون پيشينيان عمامه بر سرش هر چه بداند از خدا و راه خدای آفريننده هيچ نمی داند و در نا آگاهی از فريب شيطان ” تلبيس ” ، به باور خدائی گمراه شده است که ابليس ، راهی سوای از راه آدم و نشانه ويژه خود را در دستور کار دارد و کار دارد که از کار ، چون انسان ، بی‌کار نمی‌شود ؛ به راه آمده ، نه به چَرا ! بی دل ، بی خواسته ، بی چون و بی چرا !
باری به هر روش ، رفتار مردانه اش پسندم آمد و اين گذشت ، فداکاری و مردم‌داری او کمر خم نشده ام را تا کرد و اينک اين پيمانی که گواهی می کنم و از خون خود در راه خدمت به مردم چشم می‌پوشم ، زبان و قلم در راه سبز به کار می گيرم ، جز به سبزی نمی انديشم که خواسته بزرگ مرد تاريخ اصلاحات زمين آبادی زمين را ، خواسته خود و مردمم بر می‌شمارم و توان خود به کار می گيرم ؛ باشد که مردمی شاد و آزاد ، ميهنی آزاد و آباد ، داشته باشيم و اين حسرت که بر ما گذشت ازفرزندان ما گذر نکند .


 

ترسى ندارم

اکتبر 21, 2009 با asoor

 


دوربينم را چند روزى امان دهيد تا گزارشى بي‌پرده پيش رويتان بگذارم 
رخشان بني‌اعتماد


   

ترسى ندارم كه در وانفساى اين دوران پرتوطئه به هر تهمتى منتسب شوم. 
ترسى ندارم كه به جرم مشوش كردن اذهان عمومي، متهمم كنيد ولى نمي‌توانيد منكر شويد كه من يك مادرم، نه فقط مادر 
تنديس و بارانم,، مادر همه جوانانى كه از سال‌هاى دور از دريچه فيلم‌هايم، مادران خود را در قالب شخصيت‌هاى ,طوبا,، ,گيلانه, و ,فروغ,، ,نرگس,، ,سيما, و… ديده‌اند. مادر همه آنانى كه در همه اين سال‌ها مرا به حريم خلوتشان پذيرفتند و از رنج‌ها و فريادهاى فروخورده‌شان گفتند و گفتند تا بتوانم جانمايه دردهايشان را در فيلم‌هايم تصوير كنم. به حرمت يك عمر اعتماد همه مخاطبانم، اين حق را بر خود قائلم كه به دادخواهى مادرانى كه در اين شرايط بحران زده، بي‌پناه و دست از همه جا كوتاه يا در سوگ‌ جوانان از دست رفته‌شان خاك بر سر گرفته‌اند يا حيران و وحشت‌زده به دنبال پيدا كردن ردى از جگر گوشه‌هايشان در شهر سرگردانند، اين نامه سرگشاده را بنويسم كه، هيچ قانوني، هيچ مصلحتي، هيچ سياستى نمي‌تواند توجيه اين درد بر مادران اين سرزمين باشد. در شرايطى كه هيچ رسانه‌اى براى خبررسانى واقعيت‌ها و هيچ مسوولى پاسخگوى دلهره‌هاى كشنده خانواده‌ها نيست، چگونه مي‌توان از خبر يا توهم مرگ و رنج دختران و پسران دستگير شده بر خود نلرزيد. دوربينم را چند روزى امان دهيد تا گزارشى بي‌پرده پيش رويتان بگذارم، شايد به واقع نمي‌دانيد كه زير پوست شهر چه مي‌گذرد؟

مرگ ‌طبيعي ‌نداريم لطفاً ‌سوال ‌نفرماييد

اکتبر 7, 2009 با asoor

!

‌به‌نوعي مي‌توان گفت، مردم در تهران به‌ هر دليلي مي‌ميرند به جز كهولت سن! حالا بهتر مي‌‌توان فهميد كه مرگ طبيعي يا همان كهولت سن چندان وجود خارجي ندارد،…

تا حالا به اين فكر كرده‌ايد كه مردم تهران چه‌طور مي‌ميرند؟ با مطالعه اين مطلب كه شايد البته به مذاق بعضي‌ها سازگار نباشد، بيشتر متوجه مي‌شويد كه تهراني‌ها معمولاً بر اثر كهولت سن به رحمت خدا نمي‌روند؛ مرگي كه به اصطلاح ساده مرگ طبيعي ناميده مي‌شود.

وقتي فهرست علت مرگ‌و‌مير را در ميان مردم تهران را به‌دست آوريم، پيش از اين‌كه به چشم گزارش به اين ليست نگاه كنيم، محتواي آن ما را جذب كرد. يك گزارش با 217‌علت براي مرگ تهراني‌ها در مقابل ما بود كه از نامشخص شروع و به مسموميت‌هاي دارويي ختم مي‌شد. اين همه علت فوت براي آدم‌ها البته تمام علل فوت به حساب نمي‌آمد.

تمامي ‌علت فوت تهراني‌ها چيزي بيش از اين به‌نظر مي‌رسيد و اين به‌‌نوعي بخشي از علل فوت بود كه در سال گذشته رخ داده است.بحث جدي‌تر تحريريه همشهري‌زندگي درباره اين موضوع بود كه كدام شيوه بهتر است و هر كسي كدام شيوه را بيشتر مي‌پسندد، البته اين شتري است كه در خانه همه مي‌خوابد و باز‌هم طبق معمول دعايي كه هميشه براي شما مي‌كنيم، دور از جان شما!

چراغ قرمز بهشت‌زهرا(س)

همين چند روز پيش بود كه پاي صحبت يكي از سالمندان تهراني نشستيم. پيرمرد با لبخندي كه انگار به صورتش دوخته شده بود، در حالي كه دو دستش را روي عصا گذاشته‌ بود، به آرامي صحبت مي‌كرد: «ما كه منتظر چراغ قرمز بهشت‌زهرا‌(س) هستيم تا سبز شود و‌…». حرف جالبي بود، اما اين بنده خدا انگار فهرست متوفيان به تفكيك علت فوت تهراني‌ها در سال گذشته را نديده بود؛ بهشت‌زهرا‌(س) تقريبا چراغ‌قرمزي ندارد! مردم به همه دليلي مي‌ميرند و اين موضوع هم البته ارتباط چنداني با سن‌و‌سال ندارد.

به‌نظر مي‌رسد 217‌دليل براي علت فوت كم نباشد و جالب‌تر اين‌كه در ميان اين 217دليل تنها يكي از آن‌ها كهولت سن است. شايد با اين تفسير بتوان گفت، چراغ قرمز بهشت‌زهرا(س) سن‌و‌سال نمي‌شناسد. اين در حالي است كه وقتي در آمار فوت تهراني‌ها كنكاش مي‌كنيم، مي‌بينيم در سال‌1387 تعداد مرگ‌و‌مير تهراني‌ها 49227‌نفر بوده كه از اين ميان سهم آقايان 27645‌نفر و سهم خانم‌ها 18477‌‌نفر است.

هم‌چنين سهم نوزادان نيز 3105‌نفر بوده است. اين تعداد مرگ‌و‌مير تهراني‌ها در سال گذشته است با ميانگين سني تامل‌برانگيز 48‌سال! شايد اختلاف تعداد مرگ‌و‌مير خانم‌ها و آقايان هم براي بسياري معني‌‌دار باشد، اما اين نكته‌اي نيست كه ما در اين مطلب بخواهيم آن را بررسي كنيم.

مرگ‌ و‌ مير در تهران

در ميان آمار مرگ‌و‌مير تهراني‌ها، ايست قلبي بيشترين سهم را به خود اختصاص داده است. 8563‌مورد ايست قلبي‌(حدود 17درصد) كه 4702‌مورد به آقايان، 3754‌مورد به خانم‌ها و 107‌مورد به نوزادان تعلق دارد. ميانگين سني اين‌‌گونه مرگ‌ومير نيز 46‌سال است. سكته قلبي يا همان آنفاكتوس هم 4372‌مورد(8‌‌و88صدم‌درصد) از اين ليست را به خود اختصاص داده است، 2581

‌مورد آقايان و 1791‌مورد نيز به خانم‌ها اختصاص دارد با ميانگين سني 74‌و42‌صدم‌‌سال. سكته مغزي هم با 2562‌مورد‌(5‌‌‌‌و20صدم‌درصد) نيز يكي از مهم‌ترين انواع مرگ است كه 1323‌مورد سهم آقايان است و 1238‌مورد سهم خانم‌ها. جالب اين‌كه يك‌مورد نيز مربوط به نوزادان وجود دارد. با اين وصف، مجموعاً‌31‌درصد مرگ‌و‌مير تهراني‌ها بر اثر سكته و ايست قلبي است،

حالا انواع سرطان‌ها و نارسايي‌هاي قلبي و بيماري‌هاي مختلف و تصادفات و ده‌ها دليل ديگر بماند! اين‌ها دلايل مرگ تهراني‌هاست. دلايلي كه به‌نظر مي‌رسد ارتباط چنداني به سن‌و‌سال ندارد. هرچند كه ميانگين سني مرگ‌هاي عمده بالا هستند، اما آمار مرگ‌و‌مير بر اثر كهولت سن يا همان مرگ طبيعي در اين جدول مجزاست.

پيرمردها نگران نباشند، مرگ سن نمي‌شناسد

اين آمار وقتي تكان‌دهنده مي‌شود كه آمار مربوط به كهولت سن را بررسي مي‌كنيد؛ تهراني‌ها تنها 1888‌مرگ بر اثر كهولت سن دارند! اين آمار يعني 799‌مرد و 1079‌زن با ميانگين سني26 / 84‌ سال بر اثر كهولت سن در‌گذشته‌اند، تنها 3‌‌و48‌صدم‌درصد از مرگ‌و‌مير تهراني‌ها در طول يك‌سال به اين علت بوده است، علتي كه ما در زبان عاميانه به آن مرگ‌طبيعي مي‌گوييم.

اين رقم در مقابل ساير علل فوت بسيار ناچيز است، با كمي ‌اقرار و در‌نظر نگرفتن همين نزديك به 4‌درصد فوت بر اثر كهولت، ‌به‌نوعي مي‌توان گفت، مردم در تهران به‌ هر دليلي مي‌ميرند به جز كهولت سن! حالا بهتر مي‌‌توان فهميد كه مرگ طبيعي يا همان كهولت سن چندان وجود خارجي ندارد، از آلودگي و تصادف و مرگ بر اثر نارسايي و سرطان و خفگي و… گرفته تا آلزايمر و شوك و ده‌ها بيماري كه حتي نامش را نمي‌شناسيم، اين‌قدر در تهران تلفات مي‌گيرند كه فرصت به كهولت سن نمي‌رسد كه بشود بهانه ملك‌الموت! نويسنده:مرتضي درخشان

سايت خبری تحليلی هم صدا

خاکريزهای بی پشتيبان

اکتبر 4, 2009 با asoor

به نام روشنائی و دانائی

درود بر شما

دخترم ، بلند روزگاری از زندگی پدران ما با سیاهی و نادانی پیموده شد و زمینی که باید آباد می شد ، ویران شد .

نمی دانم خوش حال باشم یا ناراحت ، از بودن در جهان به این روزگار تلخ و دوباره سپاس می گویم آفریننده مهربان را که نبودم در دوره صفوی ها و یا در روزگار سلطنت جانشین های عرب و نبودم وقتی مردم عقب نگاه داشته شده ، بابک خرم دین را به اعراب بخشیدند و جانشین حرام زاده عرب به دختر بابک دست درازی کرد ، نبودم در شبی که پیکر پاک و بزرگ بابک را تکه تکه می کردند .

امروز هم روز خوشی نیست و سی سال از چیرگی و چیره گی نادانی تمام بر سرزمین ما می گذرد و هر روز ، فضا تیره تر و نادانی سنگین تر می شود و ابرهای تیره گون از هر سو ما را در بر می گیرد و سیاهی توان سوا سازی دوست از دشمن را قرق کرده .

در اندیشه بازنگری تاریخ نادانی هستم و این که تند و کم بودن نشانه ها در زندگی یک ، یک و گروهی نباید ریشه ها را از دید دور کرده ، گمراهی بر بی راهی و بد راهی ، سوار کند .

نازنین ، بر عمری که نادانی از ما هدر کرد نگران نیستم که آموخته ام سرزنش از گذشته را به فراموشی بسپارم و پیش خودم باشم ، نه عقب تر و نه جلوتر ، همین جا که هستم و باور کردم که خداوند مرا این گونه که هستم دوست می دارد و مانند هر پدری از پیش رفت فرزند شادمان و خوشنود خواهد بود و من کوشش خود را کردم تا دو روزم مانند یکدیگر نباشد ؛ و شگفت این که در این چهاردیوار محقر و این کومه بی روزن ، کسی تحولی در من ندیده که متهم به گوشه نشینی هستم که هستم ، ولی دو روزم با هم برابر نیست و هر روز در نقطه دیگری از راه پیموده شده در شناوری به سوی او تجربه می کنم .

در تاریخ گذشته آنان که گوی دانائی از دانایان برده ، بر کرسی دانائی آرمیدند ، رک به نادانی اقرار کردند که نفهمیده اند از کجا ، به کجا و برای چه آمده اند و به کجا خواهند رفت و این گواه بزرگ بر نادانی و تیره بختی که دانستن علوم و فنون روز ، گرچه خوب است ولی کافی نیست که در پهنه راه پیمائی به سوی آفریننده در غوطه وری و رهائی ، مردان کار به مزد می رسند نه دانشمندان ایده و نظر و در همین گونه های پست می توان از ” ارسطو و افلاطون ” نام بمیان آورد که غوطه ور شدن در ذهن سیاره پلید ، این ولگرد افسونگر که بی آرام پائین و بالای هستی ، در می نوردد ، بی سفینه ؛ بالا میرود بی نردبام و پله ای و به خانه ها وارد می شود ، بی اجازه و در مردم می آویزد بدون حق ، بدون قرار ، بی هیچ پیمانی در حالی که پیمان بسته ها به قرار پای نمی بندند و هیچ سودائی را به خوشنودی نمی برند و در این میان خود سرزنش کردن های ذهن که : ” پدر و مادرم به پیمان وفادار نماندند و به قرار کار نکردند پس فرزند آمده از معاملت بی فرجام را دستور چیست ؟ حلال ؟ حرام ؟ یآ حرام و حلال را باید در جستاری دیگر بازیابی کرد ؟

اگر چنان باشد که من گمان کرده ام ، هستی در گرو گزینش و خواسته به چرخش امور وامی دارد و بدا به حال آنان که بر گرد خویش می چرخند و از راه می مانند .

از ره ماندگانی مدعی ره پیمائی و راهداری که پینه بر پیشانی بسته اند و نادان ، فریب می دهند که داغ از سایش در پیشگاه آفریننده بر پیشانی دارند و کس نمی پرسد ، پس چرا این پیشانی های دلمه بسته ، سیاه و تاریک است ؟

بازی ای شگفت ، حيرت افزاست ، نان دین ! وقتی می آمدند از مزد و منت خبر نبود که منت می خریدند و امروز به خمس و ذکات و وقف و صدقه ، خوشنود نمی شوند ؛ به کشتارمان شمشیر آخته ، بدر آویخته ، زندان و شکنجه می کنند و چه زشت شکنجه می کنند که داستان دیو و پری دیگرگون کرده اند و راستی ، به دروغ پوشانده اند .

می بینی هر روز و بی شمار دروغ می گویند ؟ چرا ؟ چون دروغ باوران ، نماز آدینه را به پنجهزار تومان می گزارند و قدم هائی ارزشمند دارند .

خاکریزهای مبارزات مردم ما پرشمار و بی پشتیان است و جز به پیروزی خون بر شمشیر نیندیشیده است .

خورده ام مگیر بر این پراکندگی که خاکریزهای بی پشتیبان مردم ما بی شمار و پراکنده است .

ای کاش همه بخواهیم تا با هم باشیم و برای هم .

ای داد

او

 

 

.