خاکريزهای بی پشتيبان

By asoor

به نام روشنائی و دانائی

درود بر شما

دخترم ، بلند روزگاری از زندگی پدران ما با سیاهی و نادانی پیموده شد و زمینی که باید آباد می شد ، ویران شد .

نمی دانم خوش حال باشم یا ناراحت ، از بودن در جهان به این روزگار تلخ و دوباره سپاس می گویم آفریننده مهربان را که نبودم در دوره صفوی ها و یا در روزگار سلطنت جانشین های عرب و نبودم وقتی مردم عقب نگاه داشته شده ، بابک خرم دین را به اعراب بخشیدند و جانشین حرام زاده عرب به دختر بابک دست درازی کرد ، نبودم در شبی که پیکر پاک و بزرگ بابک را تکه تکه می کردند .

امروز هم روز خوشی نیست و سی سال از چیرگی و چیره گی نادانی تمام بر سرزمین ما می گذرد و هر روز ، فضا تیره تر و نادانی سنگین تر می شود و ابرهای تیره گون از هر سو ما را در بر می گیرد و سیاهی توان سوا سازی دوست از دشمن را قرق کرده .

در اندیشه بازنگری تاریخ نادانی هستم و این که تند و کم بودن نشانه ها در زندگی یک ، یک و گروهی نباید ریشه ها را از دید دور کرده ، گمراهی بر بی راهی و بد راهی ، سوار کند .

نازنین ، بر عمری که نادانی از ما هدر کرد نگران نیستم که آموخته ام سرزنش از گذشته را به فراموشی بسپارم و پیش خودم باشم ، نه عقب تر و نه جلوتر ، همین جا که هستم و باور کردم که خداوند مرا این گونه که هستم دوست می دارد و مانند هر پدری از پیش رفت فرزند شادمان و خوشنود خواهد بود و من کوشش خود را کردم تا دو روزم مانند یکدیگر نباشد ؛ و شگفت این که در این چهاردیوار محقر و این کومه بی روزن ، کسی تحولی در من ندیده که متهم به گوشه نشینی هستم که هستم ، ولی دو روزم با هم برابر نیست و هر روز در نقطه دیگری از راه پیموده شده در شناوری به سوی او تجربه می کنم .

در تاریخ گذشته آنان که گوی دانائی از دانایان برده ، بر کرسی دانائی آرمیدند ، رک به نادانی اقرار کردند که نفهمیده اند از کجا ، به کجا و برای چه آمده اند و به کجا خواهند رفت و این گواه بزرگ بر نادانی و تیره بختی که دانستن علوم و فنون روز ، گرچه خوب است ولی کافی نیست که در پهنه راه پیمائی به سوی آفریننده در غوطه وری و رهائی ، مردان کار به مزد می رسند نه دانشمندان ایده و نظر و در همین گونه های پست می توان از ” ارسطو و افلاطون ” نام بمیان آورد که غوطه ور شدن در ذهن سیاره پلید ، این ولگرد افسونگر که بی آرام پائین و بالای هستی ، در می نوردد ، بی سفینه ؛ بالا میرود بی نردبام و پله ای و به خانه ها وارد می شود ، بی اجازه و در مردم می آویزد بدون حق ، بدون قرار ، بی هیچ پیمانی در حالی که پیمان بسته ها به قرار پای نمی بندند و هیچ سودائی را به خوشنودی نمی برند و در این میان خود سرزنش کردن های ذهن که : ” پدر و مادرم به پیمان وفادار نماندند و به قرار کار نکردند پس فرزند آمده از معاملت بی فرجام را دستور چیست ؟ حلال ؟ حرام ؟ یآ حرام و حلال را باید در جستاری دیگر بازیابی کرد ؟

اگر چنان باشد که من گمان کرده ام ، هستی در گرو گزینش و خواسته به چرخش امور وامی دارد و بدا به حال آنان که بر گرد خویش می چرخند و از راه می مانند .

از ره ماندگانی مدعی ره پیمائی و راهداری که پینه بر پیشانی بسته اند و نادان ، فریب می دهند که داغ از سایش در پیشگاه آفریننده بر پیشانی دارند و کس نمی پرسد ، پس چرا این پیشانی های دلمه بسته ، سیاه و تاریک است ؟

بازی ای شگفت ، حيرت افزاست ، نان دین ! وقتی می آمدند از مزد و منت خبر نبود که منت می خریدند و امروز به خمس و ذکات و وقف و صدقه ، خوشنود نمی شوند ؛ به کشتارمان شمشیر آخته ، بدر آویخته ، زندان و شکنجه می کنند و چه زشت شکنجه می کنند که داستان دیو و پری دیگرگون کرده اند و راستی ، به دروغ پوشانده اند .

می بینی هر روز و بی شمار دروغ می گویند ؟ چرا ؟ چون دروغ باوران ، نماز آدینه را به پنجهزار تومان می گزارند و قدم هائی ارزشمند دارند .

خاکریزهای مبارزات مردم ما پرشمار و بی پشتیان است و جز به پیروزی خون بر شمشیر نیندیشیده است .

خورده ام مگیر بر این پراکندگی که خاکریزهای بی پشتیبان مردم ما بی شمار و پراکنده است .

ای کاش همه بخواهیم تا با هم باشیم و برای هم .

ای داد

او

 

 

.

پاسخ دهید