Saeed

نوامبر 22, 2009 با asoor

 

سعيد مرتضوی کجاست ؟ ماجرای سعيد امامی تکرار خواهد شد ؟
یک شاهد عینی از حضور سعید مرتضوی با لباس زندان در بند 209 خبر داده است

 سعيد مرتضوی چهره مستقل سياست در قضاوت که به تناسب با نياز جمهوری اسلامی زندگی شرارت بار خود را در قوه قضائيه آغاز کرد و پله های ترقی را مانند همه خدمتگزاران در جمهوری اسلامی ، بدون تلاش و تنها با هواداری در رياکاری و با فريب رهبران درمانده نظام ، پيمود و صاحب پست و عنوانی پر طمطراق شد .

گفته شده است که سعيد مرتضوی شخصا در شکنجه گاه ها حاضر می شده و از پايه گزاران تجاوز به زندانيان و کشتن آن ها می باشد و در قتل دکتر زهرا کاظمی نقشی موثر و روشن داشته است .

هنگامی که همه انگشت ها رهبری را گرداننده گروه ” کبوتران ولايت ” نشان کرده بودند وی برای اولين بار در تاريخ چماق داری ، سرکوبگران مردم را تحت نظارت و فرماندهی خويش قلمداد کرده ، ولی فقيه را از ننگ انگ سرپرستی آدم کش ها رهائی بخشيد .

نوروزدر گزارشی از موقعيت کنونی سعيد مرتضوی چنين می گويد : یک نام بر پیشانی فجایعی که طی یک دهه گذشته در ایران رخ داده است، به چشم میخورد. این نام البته از آن دو نفر است: معاون وزیر اطلاعات در دوره فلاحیان و دیگری دادستان تهران؛ سعید امامی و سعید مرتضوی!

شباهت این دو، تنها در نام آنها نیست، در جنایاتی که در حق ملت و کشور ایران مرتکب شده اند نیز هست.

 

برای شمارش فجایع این دو باید تاریخ دو دهه اخیر را به دقت خواند و مو به مو از جنایاتشان نام برد که در این فضا نمی گنجد و از حوصله این بحث خارج است، اما شاید تنها چند نمونه از فجایعی که این دو سعید آفریدند که ذهن ها به خوبی آنها را به خاطر دارد برای مثال کافی باشد، یکی بمبگذاری در حرم امام رضا (ع) در روز عاشورای حسینی در 30 خرداد 1373، سازماندهی ترورهای خارج از کشور در دوره وزارت فلاحیان در اطلاعات یا فاجعه قتل های زنجیره ای که این روزها مصادف است با سالگرد سلاخی وحشیانه مرحوم فروهرها و همینطور قتل زهرا کاظمی و فاجعه کهریزک نام این دو سعید را برای همیشه در ذهن ملت ایران حک کرده است.

 

گرچه اولین سعید نامی آشنا برای مردم نبود و تنها زمانی شهره خاص و عام شد که سر از زندان درآورد و کمی بعد خبر “سرکشیدن داروی نظافت” و مرگ او در بحبوحه پرونده قتل های زنجیره ای رازهای بسیاری را در خاک مدفون کرد تا بخش مهمی از تاریخ امنیتی – اطلاعاتی کشور و نام عاملان و عامران قتل های وحشیانه زنجیره ای همچنان در پرده بماند…؛ اما با سعید دوم برخلاف همنام او، همه از همان ابتدای مسئولیتش بخوبی آشنا شدند.

 

هرچه سعید امامی به واسطه شغلی که داشت، نامش در جنایاتی که خلق میکرد، مخفی می ماند، اما ولع قدرت و شهرت سبب شده بود تا با سعید مرتضوی – از همان سالها که همنام او در خفا به نام “حفظ امنیت ایران” علیه شهروندان و ایرانیان جنایت می کرد- همه آشنا شوند و نام او را به خاطر بسپارند.

 

این دو سعید اما شباهت دیگری نیز احتمالا خواهند داشت که بسیاری را نگران کرده است: عاقبت کار آنها!

***

 

با برگزاری انتخابات ایران و فجایعی که پس از آن به بار آمد، به خصوص افشای آنچه در بازداشتگاه مخوف کهریزک رخ داد، نام سعید مرتضوی دوباره برسر زبان ها افتاد.

 

گرچه در ده سال گذشته نام او در کنار عناوینی همچون “جلاد مطبوعات” و “قاتل زهرا کاظمی” در میان مردم همواره مطرح بود، اما اینبار عنوان “متهم اصلی پرونده کهریزک” را دوستان و همفکران سعید مرتضوی به او اعطا کردند و بازی آخر دادستان تهران از همینجا آغاز شد.

 

سعید مرتضوی که در تمام این سالها – حتی در سال 83 و پس از انتشار گزارش هیات منتخب رییس جمهور وقت مبنی بر دست داشتن او در قتل زهرا کاظمی- هرگز خود را ملزم به پاسخ و توضیح ندیده بود، با شدت گرفتن زمزمه نام خود تحت عنوان “متهم کهریزک” تلاش گسترده ای را آغاز کرد تا طبق روال این سالها از قانون فرار کند؛ اما اینبار نتوانست.

 

دادستان تهران که با 42 سال سن، هفت سال بر این مسند تکیه زده بود، در تاریخ هشتم شهریورماه 1388 رسما اختیارات خود را از دست داد و از مقام خود عزل شد. گرچه در ظاهر “معاونت دادستان کل کشور” صندلی جدید مرتضوی شد، اما این فقط ظاهر قضیه بود؛ بسیاری آن را خلع ید و راندن او از عرصه مدیریت قضایای پس از انتخابات تحلیل کردند. حقوقدانان نیز تصریج داشتند که براساس قانون، معاونت دادستان کل، در عمل از اختیارات و نقش دادستان تهران برخوردار نیست.

 

آخرین بار چه کسی سعید مرتضوی را دید؟!

پایان سعید مرتضوی اما بدینجا ختم نشده است. آخرین حضور رسمی دادستان معزول تهران در محافل رسمی به مراسم تودیع او بازمیگردد. یعنی در روز چهاردهم شهریورماه که شرح مبسوطی از خدمات خود در طول دوران خدمت ارائه داد و اعلام کرد که حاضر است تجربیاتش را در اختیار دادستان جدید قرار دهد.

 

پس از آن سعید مرتضوی تنها دو حضور”مجازی” داشته است! اولی، مصاحبه با یکی از سایت های نزدیک به دولت در تاریخ دوازدهم مهرماه است – علیرغم اینکه قرار بود مشروح این گفتگو بعدا منتشر شود اما تاکنون این اتفاق نیافتاده- و دومی به یکروز بعد از انتشار این مصاحبه برمیگردد که جوابیه بلندبالایی در واکنش به اظهارات اصولگرایانی که او را متهم به سرپیچی از دستو رهبری در تعطیلی کهریزک میکردند، در سایت بولتن منتشر ساخت.

 

از آن تاریخ تاکنون، یعنی از سیزدهم مهرماه تا امروز هیچ خبری از دادستان معزول تهران نیست! او در هیچ محفل رسمی حضور پیدا نکرده و هیچ خبر و اظهارنظر رسمی و غیررسمی از او منتشر نشده است.

 

اگر ده سال قبل اصرار سیدمحمدخاتمی، رییس جمهور وقت منجر به پیگیری ماجرای قتل های زنجیره ای و برملا شدن نام و نقش سعید امامی شد، امروز فشار رسانه ها و افکار عمومی از یکسو و کشته شدن فرزند یکی از اصولگرایان صاحب نام در زندان کهریزک از سوی دیگر، کودتاگران را ناگزیر از سوزاندن یکی (یا بیشتر) از مهره های خدوم! خود کرده است.

 

ده سال پیش، نام سعید امامی به عنوان متهم قتل های زنجیره ای، با انتشار خبر “سرکشیدن داروی نظافت” و خودکشی او رسانه ها را فراگرفت. تا پیش از آن افکار عمومی حتی از بازداشت فردی به نام سعید امامی هم مطلع نبود.

 

در روزهای اخیر غیبت مرتضوی و بیخبری از او نگرانی ها از همسانی سرنوشت او با همنام خود سعید امامی را در ذهن متبادر می کند.

 

این ترس در مورد سعید مرتضوی نیز قوت گرفته که مبادا در یکی از این روزها، در حالی که افکار عمومی پس از افشای خبر مرگ پزشک وظیفه کهریزک بار دیگر نسبت به این موضوع ملتهب شده و در انتظار معرفی و محاکمه متهمان جنایات کهریزک است، پس از مدتها بیخبری از معاون دادستان کل کشور، ناگهان خبر خودکشی او در رسانه ها منتشر شود!

 

پیش از این خبرهایی مبنی بر احضار مرتضوی و بازجویی از او منتشر شده بود، اما پرده نشینی این روزهای مرتضوی، باعث شده که گمانه زنی ها در مورد شباهت سرنوشت این مهره سوخته با سعید امامی شدت یابد.

 

به گزارش نوروز، این نگرانی ها با اظهارات یک شاهد عینی مبنی بر حضور مرتضوی با لباس زندان در اوین، قوت یافته است.

 

این شاهد عینی اطمینان دارد که مرتضوی را در بند 209 زندان اوین دیده است. برخی دیگر از آزادشدگان نیز میگویند که در بازجویی ها از بازجوی خود شنیده اند که مرتضوی نیز در بند209 است.

 

اگر اظهارات بازجویان که اصولا نباید به آنها استناد کرد را کنار بگذاریم، در صورت درست بودن اظهارات این شاهد عینی که به تازگی از زندان اوین آزاد شده است، جای این سئوال باقی است که چرا مسئولان امر قضا در صورتی که سعید مرتضوی را بازداشت و به زندان انداخته اند، این موضوع را از مردم پنهان نگاه داشته اند؟! اگر مرتضوی مجرم است و در بند، چرا نباید به مردم معرفی شود؟

 

اگر هم اظهارات این فرد براساس خطای دید او از زیر چشمبند بیان می شود، چرا پس از گذشت چند ماه هنوز مراجع رسمی حتی یکنفر را به عنوان متهم محرز این پرونده معرفی نمی کنند؟ و چرا بعد از چندماه و تعویق پنج باره، گزارش کمیته ویژه مجلس درخصوص جنایات کهریزک در صحن علنی قرائت نمیشود و به اطلاع مردم نمیرسد؟

 

آنچه این شاهد عینی بر آن اصرار دارد، چه درست باشد، چه نباشد، رافع وظیفه مسئولان قضایی در معرفی و محاکمه متهمان پرونده کهریزک نیست و با این روند افکار عمومی حق دارد نگران این موضوع باشد که پرونده جنایات کهریزک نیز به سرنوشت قتل های زنجیره ای دچار شود.

 

باز می آيند ، اما با چراغ

نوامبر 20, 2009 با asoor

بنام روشنائی و دانائی
حق دارند به تو ميگن خ.ر به اون ميگن ا.ن ، پيشواز بزرگ و ده ، پانزده هزار نفری ، سازماندهی شده از ميان صدهزار بسيجی ئی که تو چشم اميد بهشون بستی که تنها نمانی به اون کله خراب و آلوده ت تلنگری نزد ؟

بابا خ.ر ما از تو و از آدمخورها و آدم کش هائی که سی سال برای پرورششون زحمت کشيدی ترسيديم به فرمان تو و سرداران رشيد و دلاورت “کهريزکی ” شديم ! خوب بعد از اين می خواهی بر کدام مردم سلطنت کنی ؟

شايد کسی يادش نياد وقتی نوشتم ” رهبری که منترِ عنترِ خويش شد ” نازنين چلاغ يک دستم اين ها همه در انديشه و عمل مردم يک کشور هستند و پاک نژادهاشون سکوت می کنند ، اما خودفروشی و ميهن فروشی و ناموسی فروشی ، نه ، اون هائی که پيروان تو و همراهان ولايتند ، بدليل آلودی نژادی است که تو را تمکين می کنند به جان و مال و ناموس که فرمودند ” الناس علی دين ملوکهم ” ؛ از تو ياد گرفتند و از اسلاف ناپاک ، پليد و خونخوار خود شما آموخته اند و زياد نيستند در حد همون هر استان ده ، پونزده هزار نفر ! همه شون ميشن پونصد هزار نفر تو خيال کن پنج ميليون نفر .

من نمی دونم چه کسانی مردم را دعوت به تمدن و سکوت در برابر بی داد و بی دادگر می کنند ، اين ها تو خون ما نيست که دهقان های ما مرد جنگی بودند ، گرچه امروز مردمان شيره ای شده باشند ولی هنوز از پس اون سی ، چهل نفر آدم کش هائی که پس انداختی بر ميان و خواهند آمد ؛ فعلا چشم براه مانده ايم تا غيرت لشکريان و کشوريان و حتی درباريانت را محک بزنيم و بدانيم که بعد از گور به گور کردن تو و ملازمانت ، تکليف ما با آن ها چه ميشود.!

حيف که مردم ما بدليل التقاط خون و مذهب به فساد و فحشا دلخوش کرده اند و از شادمانی راه درست بی خبرند و از رهائی رهروان راستين ناآگاه و از لذت زندگی چيزی نمی دانند که در سده های دراز به تلقينِ فرو رفته در توهم باور و پيروی از راستی و درستی به دام افتاده اند ، که از ديرباز راه ايرانی های پاک بوده ، پيش از دوره زشتی که تسليم شيطان شده به پرستش ابليس وادار شدند .

درد دل های همسر سعيد امامی که گفت : سعيد در همراهی با بيت معظم در سواحل و ويلاهائی که اينک به ياد من نيست ،! به خواب هم نمی ديدی که خانواده سيد علی گدا در هتل ها و استراحت گاه های آن چنانی در کنار سعيد امامی ، دوماه و سه ماه دور از خانواده به اندازه ای که خانواده سعيد جان حق تماس تلفنی هم با جناب اسلامی را نداشته باشند ! ؟ ! .

سعيد که همسرش را باخودش نبرده بود در اين گشت و گذار فاميلی در کنار هم خوش بگذرانند ، بلکه خانواده امام زمان بودند که در پناه سعيد به خوش گذرانی رفته بودند و شايد کسی نداند جرم بزرگ آن خيک اسپرماتوزوئيد ، همان اسپرمی بود که به حرام در هر سوراخی می چکاند !

دانايان می دانند که پر خوری شهوت زاست و اين هيکل های آخوندی ، خيک های شهوت ، عامه مردم به دليل مسلمانی شان به کوری و کری و لال مانی فرو رفته اند ، ويژه ها را فرموش مکن ، هستند آنان که می دانند !

همه ترس تو هم از همين هائيست که می دانند و تو مصمم به قتل عام آنان گشته ای و ميخواهی از مردم زمين ، همه آنان را که می دانند از ميان برداری ، شايد خودت باورت شود که ديگر از همه بازماندگان بيشتر ميدانی و غافلی از تدبير آفريننده ای که تو هم گوشه از رحمت بی پايان او هستی ، وقتی مردم از تدبير و تدبر دور شوند و کدام شيوه ، مکر و ترفند ، شگفت تر و بزرگ تر از ظهور خمينی و تو !

سی سال خدا را به برخورداری از نظام جمهوری اسلامی ستايش کردم و درخواست زبانی قابل ستايش و اندازه آنقدر بزرگ بود که قطره ای از قلزم و اين نعمت را سپاسی درخور و شايستنی يافت کردن می ، نتوانستم و هنوز درخواست می کنم ، در هر نفس ، که اين آگاهی بزرگ بر تکه های گم شده تاريخ از آغاز پيدايش تا روز آتش بزرگ و بعد از آن بر مردم ما روشن خواهد شد که از خود بيرون رفتگان بسياری ، به راه شناخت روشنائی رفته اند و ديری نگذرد بازآيند ، اما با چراغ !


راه سبز

نوامبر 5, 2009 با asoor

بنام روشنائی و دانائی

سيزدهم آبان ماه يکهزاروسيصدوهشتادوهشت نيز بگذشت .

رژيم نابکار با رو در رو قرار دادن فرزندان ميهن در درون مدارس ، جبهه جديدی برای مبارزه باز کرد و نوجوانانی انگشت شمار ، انگشت نمای هم دوره ای های خود شدند و شرکت شان در سناريوی سيزده آبان بر اساس گزارش رسانه های حکومتی ، لکه ننگی شد بر دامان نوجوان‌هائی فريب خورده که تا آخر عمر بر سرنوشت‌شان خودنمائی می کند و تا سال ها ، به تمسخر از اين حرکت ناشايست‌شان ياد خواهد شد .

اين روز به ياد ماندنی و اين شرکت بزرگ و يکپارچه ملی ، رهبری نشده و خودجوش مردم در برابر ده ها لشکر تا بن دندان مسلح ، از سپاه اشغالگر ، که از نخستين ساعات روز همه راه ها را در اختيار گرفته ، مانند سگ در کنار همراهان ، چونان شير شده ، به مردم حمله‌ور می شدند ، يکپارچه‌گيه سزاوار ستايشی را به نمايش گذاشتند .

من هميشه با برپائی تظاهرات و هر کاری که حرمت انسانی ايرانيان را بشکند ، بشدت مخالف بوده و هستم و خواهم بود و اعتقاد راسخ به رهبری خردمندانه ای دارم که ما را از اين درگيری ها بی نياز می‌کند و بارها اشاره کرده‌ام که مردم وارونه بين در اين باب نيز ، تجربه راه های درست را دور از شان خود می بينند .

البته گلايه از مردم نيست که اين ملت عقب نگاه داشته شده ، با اين انديشه‌های سرکوب و لگد ماليده شده ، به نيکوترين روش‌ها ، تغئير را فرياد برآوردند و به روشنی آگهی دادند و بر فريب خورده‌گی‌های سی ، چهل ساله خود و پدران‌شان اذعان آوردند و اين بار نيز رو در روی يکی ديگر از سناريوهای ولائی قرار گرفته در همسايگی فيلم‌سازان ، هم‌بستگی‌های زيبای خود را در سپر بلای همراهان شدن ، نشان دادند .

مردم برای آن که اسلحه های حکومت به ياران‌شان برخورد نکند ، خود را سپر مزدوران قرار ميدادند و هر دم حماسه‌ای را بر می شمردند .

برای اين گفتار که در برابر بودن مردم ، تهی از ارزش است ، هدف ستايش نيست که حضور اين مردم هميشه ستودنی و زيبا بوده و نمونه های گذشت ايثار ملی ايرانيان در تاريخ بشر نمونه آوردنی است ، اما بر آن هستم تا پرده از نگاه خود در باره ، هم اينک بعد از اين ، بردارم و در چهار ديوار خفقان ، به بيان خواسته های فردی خود در فرآيند اجتماعی‌ی حرکت ، بنويسم .

سرآغاز ، اشاره ای داشته باشم به رهبر اشغالگران ميهن بزرگ ايران ، به نادانی مردمش ! که هيولا ، گمان مبری که نيروهای حرام پروده ات توانستند رو در روی اين مردم ايستادگی کنند و مردم را در روز سيزده آبان پراکنده کنند که پراکندگی ما به دو دليل برجسته صورت می گيرد ، نخست مير حسين موسوی که ريشه ايرانی ندارد و بازگشت به شعارهای بعد از انقلاب را دستور فرموده و قصد بر کرسی نشاندن دوباره ” الله ” بر اريکه سلطنت بر مردم ما را نموده که کمی دير شده و مردم ما به آفريده بودن ” الله ” پی برده و به دروغ مسلمانان آگاه شده اند و ديگر برای الله و دار و دسته پليدش دير شده که مردم با فريبی دوباره به دامان خبيث اين خدای شهوت زده عرب باز گردند .

دوم اين که کروبی با همه بزرگواری و شجاعت که به حق ، سزاوار رهبری يک قيام بزرگ هست ، عمامه اش مشکل زا شده و وابستگی وی به کانون های حوزوی و حوزه های دينی ، اعتماد مردم را دور می کند .

اين قطار راه افتاده و در راه خود کمترين هائی که لای ريل و چرخ ، ريز ريز کند ، همان ” الله و دار و دسته‌ی خونخوار و غارتگرش ، همراه با مبلغين مذهب منحط و فساد زا و مزدورانی که فروختن خود و ناموس را به لقمه ای نان در راس نشانه های زندگی خود قرار داده اند و در پناه حکومت اشغالگر در راه پيمائی ها حضور پيدا می کنند و چماق بدست می گيرند و بايد که انتظار روز آزادی کشور را فراموش نکنند و روز شمار و تسويه حسابی بزرگ و تاريخی که چگونه اين مردم هميشه در بين خود مزدور و حرامی پرورش ميدهند که روزی در نگاهبانی از شاهنشاهان و روزگاری به هواداری از اشغالگران بر سفره بی صاحب ، می چرند و نشخوار می کنند و احساس زرنگی از مخيله آدم فروش‌شان نگذرد . روز حساب نزديک است !

مزدوران ميهن فروش هميشه بهانه ای در برخورداری از چتر حکومتی برای خود تراشيده اند که اين بار گوئی تراشکاری خوش دست به تراشيدن زائده های خيالی اين قوم پليد و ناموس تسليم غير کرده ، به پا خيزد و نسل خودفروشی و بی ناموسی را برای يک بار و برای هميشه در اين کشور از ميان بردارد .

عده ای زالو صفت هم در ميان صفوف مردمی داخل شده اند و از فرصتی ، استفاده سوء می کنند و کسانی که می دانند اگر نظام جمهوری اسلامی سقوط کند آنان از گرسنگی و بدبختی ، پرپر خواهند شد و اين دليل محکمی است بر انگاره های حفظ موقعيت و نگاه داری رژيم در لوای مخالفت ، که نگران روزگار بی پناهی و گرسنگی هستند و امروز می توانند بنام به دست درازی و گدائی بنام راديو و تلويزيون و روزنامه و ……………. سفره ای برای خود پهن کنند که لقمه های گران قيمتی نيز در گوشه و کنار سفره يافته اند .

سوم آن که مردم ما نيستند آن مردمی که نشسته‌ی ناموس به غير فروخته ای جرات بکند به آنان توهين روا دارد و اگر روز مقابله رسيد در آن روز همه گذشته را تسويه خواهيم کرد و به گمانم ريشه‌ی ناپاکِ بی ريشه‌ها را از سرزمين پاک بيرون کشيده از ميان بردارد تا ننگ هزاروچهارصد سال بردگی را به زيبائی از چهره اين مردم و اين خاک بزدايد .

چهارم آن که ، اين ميدان مبارزه ای است که يک برنده بيشتر ندارد و آن مردم بزرگ ايران هستند ، پس کار شما به آخر رسيده است .

و پنجم به پنجگانه بودن ريشه های راه ، چشم در راه می مانيم و نويد روزهای بودن بيشتری را تا آخر سال هشتادوهشت از سوی مردم داشته باشيد و اولين روز ، روز شانزدهم آذر ، روز دانشجو !

 


 

خون در گرو سبزها می کنم ، کروبی تنها نماند

اکتبر 24, 2009 با asoor

 

بنام روشنائی و دانائی

با درودی از ته دل ، به تو هم درد و همراه دلبندم .
بنام تو آغاز می کنم که از پدرانم آموختم ؛ تو را بايد که دوست بدارم و با دوست داشتن تو ، مردم ، نام می‌گيرم و از مردم شده ، با مردم می‌شوم و برای شدن ، به من آموختند تا بياموزم و آموختم .
در روزگاری اين چنين بی همراه و سرنوشتی چنين بی فرجام و تاريک و پيشينه ای ، چنين سرزنش شده و در زمينی بسته شده بروی سخن و گفتگو ، چنان که می بينيد ، زاغ و ذغن ، بلبلی می کنند و بلبل ها ……………………… !
همواره راحت تو ، از درازگوئی ، بازم داشته ، يادت باشد ، من به روشنی از ته راه آگاه بودم ، اما از همراهی با شما کم نياوردم و امروز به سبزی زمين و همگرائی سبزها می انديشم و دوست ندارم نااميد کنم اين خيل اميدوار های سبز و گرامی را .
با تو می آيم و بی هيچ ادعا ، به باور راهی که برگزيده ام ، راهنما را نور چشم می دانم و امروز به ياد شجاعت و شهامت های مرد بزرگی هم چون ” آقا مهدی‌ی کروبی ” ، سبز و با اين که می دانم او هم به دين ارثی وابسته است و در گمراهی ، راهی را برگزيده که هم چون پيشينيان عمامه بر سرش هر چه بداند از خدا و راه خدای آفريننده هيچ نمی داند و در نا آگاهی از فريب شيطان ” تلبيس ” ، به باور خدائی گمراه شده است که ابليس ، راهی سوای از راه آدم و نشانه ويژه خود را در دستور کار دارد و کار دارد که از کار ، چون انسان ، بی‌کار نمی‌شود ؛ به راه آمده ، نه به چَرا ! بی دل ، بی خواسته ، بی چون و بی چرا !
باری به هر روش ، رفتار مردانه اش پسندم آمد و اين گذشت ، فداکاری و مردم‌داری او کمر خم نشده ام را تا کرد و اينک اين پيمانی که گواهی می کنم و از خون خود در راه خدمت به مردم چشم می‌پوشم ، زبان و قلم در راه سبز به کار می گيرم ، جز به سبزی نمی انديشم که خواسته بزرگ مرد تاريخ اصلاحات زمين آبادی زمين را ، خواسته خود و مردمم بر می‌شمارم و توان خود به کار می گيرم ؛ باشد که مردمی شاد و آزاد ، ميهنی آزاد و آباد ، داشته باشيم و اين حسرت که بر ما گذشت ازفرزندان ما گذر نکند .


 

ترسى ندارم

اکتبر 21, 2009 با asoor

 


دوربينم را چند روزى امان دهيد تا گزارشى بي‌پرده پيش رويتان بگذارم 
رخشان بني‌اعتماد


   

ترسى ندارم كه در وانفساى اين دوران پرتوطئه به هر تهمتى منتسب شوم. 
ترسى ندارم كه به جرم مشوش كردن اذهان عمومي، متهمم كنيد ولى نمي‌توانيد منكر شويد كه من يك مادرم، نه فقط مادر 
تنديس و بارانم,، مادر همه جوانانى كه از سال‌هاى دور از دريچه فيلم‌هايم، مادران خود را در قالب شخصيت‌هاى ,طوبا,، ,گيلانه, و ,فروغ,، ,نرگس,، ,سيما, و… ديده‌اند. مادر همه آنانى كه در همه اين سال‌ها مرا به حريم خلوتشان پذيرفتند و از رنج‌ها و فريادهاى فروخورده‌شان گفتند و گفتند تا بتوانم جانمايه دردهايشان را در فيلم‌هايم تصوير كنم. به حرمت يك عمر اعتماد همه مخاطبانم، اين حق را بر خود قائلم كه به دادخواهى مادرانى كه در اين شرايط بحران زده، بي‌پناه و دست از همه جا كوتاه يا در سوگ‌ جوانان از دست رفته‌شان خاك بر سر گرفته‌اند يا حيران و وحشت‌زده به دنبال پيدا كردن ردى از جگر گوشه‌هايشان در شهر سرگردانند، اين نامه سرگشاده را بنويسم كه، هيچ قانوني، هيچ مصلحتي، هيچ سياستى نمي‌تواند توجيه اين درد بر مادران اين سرزمين باشد. در شرايطى كه هيچ رسانه‌اى براى خبررسانى واقعيت‌ها و هيچ مسوولى پاسخگوى دلهره‌هاى كشنده خانواده‌ها نيست، چگونه مي‌توان از خبر يا توهم مرگ و رنج دختران و پسران دستگير شده بر خود نلرزيد. دوربينم را چند روزى امان دهيد تا گزارشى بي‌پرده پيش رويتان بگذارم، شايد به واقع نمي‌دانيد كه زير پوست شهر چه مي‌گذرد؟

مرگ ‌طبيعي ‌نداريم لطفاً ‌سوال ‌نفرماييد

اکتبر 7, 2009 با asoor

!

‌به‌نوعي مي‌توان گفت، مردم در تهران به‌ هر دليلي مي‌ميرند به جز كهولت سن! حالا بهتر مي‌‌توان فهميد كه مرگ طبيعي يا همان كهولت سن چندان وجود خارجي ندارد،…

تا حالا به اين فكر كرده‌ايد كه مردم تهران چه‌طور مي‌ميرند؟ با مطالعه اين مطلب كه شايد البته به مذاق بعضي‌ها سازگار نباشد، بيشتر متوجه مي‌شويد كه تهراني‌ها معمولاً بر اثر كهولت سن به رحمت خدا نمي‌روند؛ مرگي كه به اصطلاح ساده مرگ طبيعي ناميده مي‌شود.

وقتي فهرست علت مرگ‌و‌مير را در ميان مردم تهران را به‌دست آوريم، پيش از اين‌كه به چشم گزارش به اين ليست نگاه كنيم، محتواي آن ما را جذب كرد. يك گزارش با 217‌علت براي مرگ تهراني‌ها در مقابل ما بود كه از نامشخص شروع و به مسموميت‌هاي دارويي ختم مي‌شد. اين همه علت فوت براي آدم‌ها البته تمام علل فوت به حساب نمي‌آمد.

تمامي ‌علت فوت تهراني‌ها چيزي بيش از اين به‌نظر مي‌رسيد و اين به‌‌نوعي بخشي از علل فوت بود كه در سال گذشته رخ داده است.بحث جدي‌تر تحريريه همشهري‌زندگي درباره اين موضوع بود كه كدام شيوه بهتر است و هر كسي كدام شيوه را بيشتر مي‌پسندد، البته اين شتري است كه در خانه همه مي‌خوابد و باز‌هم طبق معمول دعايي كه هميشه براي شما مي‌كنيم، دور از جان شما!

چراغ قرمز بهشت‌زهرا(س)

همين چند روز پيش بود كه پاي صحبت يكي از سالمندان تهراني نشستيم. پيرمرد با لبخندي كه انگار به صورتش دوخته شده بود، در حالي كه دو دستش را روي عصا گذاشته‌ بود، به آرامي صحبت مي‌كرد: «ما كه منتظر چراغ قرمز بهشت‌زهرا‌(س) هستيم تا سبز شود و‌…». حرف جالبي بود، اما اين بنده خدا انگار فهرست متوفيان به تفكيك علت فوت تهراني‌ها در سال گذشته را نديده بود؛ بهشت‌زهرا‌(س) تقريبا چراغ‌قرمزي ندارد! مردم به همه دليلي مي‌ميرند و اين موضوع هم البته ارتباط چنداني با سن‌و‌سال ندارد.

به‌نظر مي‌رسد 217‌دليل براي علت فوت كم نباشد و جالب‌تر اين‌كه در ميان اين 217دليل تنها يكي از آن‌ها كهولت سن است. شايد با اين تفسير بتوان گفت، چراغ قرمز بهشت‌زهرا(س) سن‌و‌سال نمي‌شناسد. اين در حالي است كه وقتي در آمار فوت تهراني‌ها كنكاش مي‌كنيم، مي‌بينيم در سال‌1387 تعداد مرگ‌و‌مير تهراني‌ها 49227‌نفر بوده كه از اين ميان سهم آقايان 27645‌نفر و سهم خانم‌ها 18477‌‌نفر است.

هم‌چنين سهم نوزادان نيز 3105‌نفر بوده است. اين تعداد مرگ‌و‌مير تهراني‌ها در سال گذشته است با ميانگين سني تامل‌برانگيز 48‌سال! شايد اختلاف تعداد مرگ‌و‌مير خانم‌ها و آقايان هم براي بسياري معني‌‌دار باشد، اما اين نكته‌اي نيست كه ما در اين مطلب بخواهيم آن را بررسي كنيم.

مرگ‌ و‌ مير در تهران

در ميان آمار مرگ‌و‌مير تهراني‌ها، ايست قلبي بيشترين سهم را به خود اختصاص داده است. 8563‌مورد ايست قلبي‌(حدود 17درصد) كه 4702‌مورد به آقايان، 3754‌مورد به خانم‌ها و 107‌مورد به نوزادان تعلق دارد. ميانگين سني اين‌‌گونه مرگ‌ومير نيز 46‌سال است. سكته قلبي يا همان آنفاكتوس هم 4372‌مورد(8‌‌و88صدم‌درصد) از اين ليست را به خود اختصاص داده است، 2581

‌مورد آقايان و 1791‌مورد نيز به خانم‌ها اختصاص دارد با ميانگين سني 74‌و42‌صدم‌‌سال. سكته مغزي هم با 2562‌مورد‌(5‌‌‌‌و20صدم‌درصد) نيز يكي از مهم‌ترين انواع مرگ است كه 1323‌مورد سهم آقايان است و 1238‌مورد سهم خانم‌ها. جالب اين‌كه يك‌مورد نيز مربوط به نوزادان وجود دارد. با اين وصف، مجموعاً‌31‌درصد مرگ‌و‌مير تهراني‌ها بر اثر سكته و ايست قلبي است،

حالا انواع سرطان‌ها و نارسايي‌هاي قلبي و بيماري‌هاي مختلف و تصادفات و ده‌ها دليل ديگر بماند! اين‌ها دلايل مرگ تهراني‌هاست. دلايلي كه به‌نظر مي‌رسد ارتباط چنداني به سن‌و‌سال ندارد. هرچند كه ميانگين سني مرگ‌هاي عمده بالا هستند، اما آمار مرگ‌و‌مير بر اثر كهولت سن يا همان مرگ طبيعي در اين جدول مجزاست.

پيرمردها نگران نباشند، مرگ سن نمي‌شناسد

اين آمار وقتي تكان‌دهنده مي‌شود كه آمار مربوط به كهولت سن را بررسي مي‌كنيد؛ تهراني‌ها تنها 1888‌مرگ بر اثر كهولت سن دارند! اين آمار يعني 799‌مرد و 1079‌زن با ميانگين سني26 / 84‌ سال بر اثر كهولت سن در‌گذشته‌اند، تنها 3‌‌و48‌صدم‌درصد از مرگ‌و‌مير تهراني‌ها در طول يك‌سال به اين علت بوده است، علتي كه ما در زبان عاميانه به آن مرگ‌طبيعي مي‌گوييم.

اين رقم در مقابل ساير علل فوت بسيار ناچيز است، با كمي ‌اقرار و در‌نظر نگرفتن همين نزديك به 4‌درصد فوت بر اثر كهولت، ‌به‌نوعي مي‌توان گفت، مردم در تهران به‌ هر دليلي مي‌ميرند به جز كهولت سن! حالا بهتر مي‌‌توان فهميد كه مرگ طبيعي يا همان كهولت سن چندان وجود خارجي ندارد، از آلودگي و تصادف و مرگ بر اثر نارسايي و سرطان و خفگي و… گرفته تا آلزايمر و شوك و ده‌ها بيماري كه حتي نامش را نمي‌شناسيم، اين‌قدر در تهران تلفات مي‌گيرند كه فرصت به كهولت سن نمي‌رسد كه بشود بهانه ملك‌الموت! نويسنده:مرتضي درخشان

سايت خبری تحليلی هم صدا

خاکريزهای بی پشتيبان

اکتبر 4, 2009 با asoor

به نام روشنائی و دانائی

درود بر شما

دخترم ، بلند روزگاری از زندگی پدران ما با سیاهی و نادانی پیموده شد و زمینی که باید آباد می شد ، ویران شد .

نمی دانم خوش حال باشم یا ناراحت ، از بودن در جهان به این روزگار تلخ و دوباره سپاس می گویم آفریننده مهربان را که نبودم در دوره صفوی ها و یا در روزگار سلطنت جانشین های عرب و نبودم وقتی مردم عقب نگاه داشته شده ، بابک خرم دین را به اعراب بخشیدند و جانشین حرام زاده عرب به دختر بابک دست درازی کرد ، نبودم در شبی که پیکر پاک و بزرگ بابک را تکه تکه می کردند .

امروز هم روز خوشی نیست و سی سال از چیرگی و چیره گی نادانی تمام بر سرزمین ما می گذرد و هر روز ، فضا تیره تر و نادانی سنگین تر می شود و ابرهای تیره گون از هر سو ما را در بر می گیرد و سیاهی توان سوا سازی دوست از دشمن را قرق کرده .

در اندیشه بازنگری تاریخ نادانی هستم و این که تند و کم بودن نشانه ها در زندگی یک ، یک و گروهی نباید ریشه ها را از دید دور کرده ، گمراهی بر بی راهی و بد راهی ، سوار کند .

نازنین ، بر عمری که نادانی از ما هدر کرد نگران نیستم که آموخته ام سرزنش از گذشته را به فراموشی بسپارم و پیش خودم باشم ، نه عقب تر و نه جلوتر ، همین جا که هستم و باور کردم که خداوند مرا این گونه که هستم دوست می دارد و مانند هر پدری از پیش رفت فرزند شادمان و خوشنود خواهد بود و من کوشش خود را کردم تا دو روزم مانند یکدیگر نباشد ؛ و شگفت این که در این چهاردیوار محقر و این کومه بی روزن ، کسی تحولی در من ندیده که متهم به گوشه نشینی هستم که هستم ، ولی دو روزم با هم برابر نیست و هر روز در نقطه دیگری از راه پیموده شده در شناوری به سوی او تجربه می کنم .

در تاریخ گذشته آنان که گوی دانائی از دانایان برده ، بر کرسی دانائی آرمیدند ، رک به نادانی اقرار کردند که نفهمیده اند از کجا ، به کجا و برای چه آمده اند و به کجا خواهند رفت و این گواه بزرگ بر نادانی و تیره بختی که دانستن علوم و فنون روز ، گرچه خوب است ولی کافی نیست که در پهنه راه پیمائی به سوی آفریننده در غوطه وری و رهائی ، مردان کار به مزد می رسند نه دانشمندان ایده و نظر و در همین گونه های پست می توان از ” ارسطو و افلاطون ” نام بمیان آورد که غوطه ور شدن در ذهن سیاره پلید ، این ولگرد افسونگر که بی آرام پائین و بالای هستی ، در می نوردد ، بی سفینه ؛ بالا میرود بی نردبام و پله ای و به خانه ها وارد می شود ، بی اجازه و در مردم می آویزد بدون حق ، بدون قرار ، بی هیچ پیمانی در حالی که پیمان بسته ها به قرار پای نمی بندند و هیچ سودائی را به خوشنودی نمی برند و در این میان خود سرزنش کردن های ذهن که : ” پدر و مادرم به پیمان وفادار نماندند و به قرار کار نکردند پس فرزند آمده از معاملت بی فرجام را دستور چیست ؟ حلال ؟ حرام ؟ یآ حرام و حلال را باید در جستاری دیگر بازیابی کرد ؟

اگر چنان باشد که من گمان کرده ام ، هستی در گرو گزینش و خواسته به چرخش امور وامی دارد و بدا به حال آنان که بر گرد خویش می چرخند و از راه می مانند .

از ره ماندگانی مدعی ره پیمائی و راهداری که پینه بر پیشانی بسته اند و نادان ، فریب می دهند که داغ از سایش در پیشگاه آفریننده بر پیشانی دارند و کس نمی پرسد ، پس چرا این پیشانی های دلمه بسته ، سیاه و تاریک است ؟

بازی ای شگفت ، حيرت افزاست ، نان دین ! وقتی می آمدند از مزد و منت خبر نبود که منت می خریدند و امروز به خمس و ذکات و وقف و صدقه ، خوشنود نمی شوند ؛ به کشتارمان شمشیر آخته ، بدر آویخته ، زندان و شکنجه می کنند و چه زشت شکنجه می کنند که داستان دیو و پری دیگرگون کرده اند و راستی ، به دروغ پوشانده اند .

می بینی هر روز و بی شمار دروغ می گویند ؟ چرا ؟ چون دروغ باوران ، نماز آدینه را به پنجهزار تومان می گزارند و قدم هائی ارزشمند دارند .

خاکریزهای مبارزات مردم ما پرشمار و بی پشتیان است و جز به پیروزی خون بر شمشیر نیندیشیده است .

خورده ام مگیر بر این پراکندگی که خاکریزهای بی پشتیبان مردم ما بی شمار و پراکنده است .

ای کاش همه بخواهیم تا با هم باشیم و برای هم .

ای داد

او

 

 

.

متن مصاحبه وسخنان ارمین نماینده محترم مجلس

اکتبر 3, 2009 با asoor

 

 

 

 

بعد از انتخابات ریاست جمهوری در جمهوری اسلامی ایران، انتخابات مشابهی با شبهات مشابه در جمهوری اسلامی افغانستان انجام شد، نوع برخورد دو کشور با شبهات مشابه از یک سو و از سوی دیگر باتوجه به مشابه بودن نظام دو کشور که «جمهوری اسلامی» است، می‌توان گفت که مردم بعد از انتخابات خصوصا در ایران این باور در آن‌ها قطعیت و استحکام بیشتری یافت که سیاست ما عین دیانت ماست؟ و یا آنکه مجموعه حوادث بعد از انتخابات موجب شد تا جریان معقتد به سکولاریسم به اصطلاح فربه‌تر شود و بتواند شبهاتی را در خصوص سیاست همراه با دیانت به خاطر این طرز عملکرد در بخشی از مردم ایجاد کند؟

بله همزمان با ما در افغانستان نیز ک ده از نظر سطح توسعه یافتگی با ما قابل مقایسه نیست انتخاباتی برگزار شد.در آن جا هم ادعای تقلب شد. اما مواجهه با ادعای تقلب در افغانستان با ایران متفاوت بود. در آن جا هیچ یک از وقایع ایران رخ نداد. هیئت‌های بی طرفی تشکیل شد. به رسیدگی دقیق به شکایات و باز شماری دقیق آراء پرداختند، تاکنون نتیجه این رسیدگی ابطال آراء یک دو ولایت بوده است و این بررسی ادامه دارد.

چرا در ایران پاسخ معترضان به گونه‌ای دیگر داده شد؟ آیا میزان پایبندی آقای عبدالله عبدالله به مصالح افغانستان بیش از تعلق و پایبندی میر حسین موسوی و خاتمی و کروبی به ایران است؟ یا دولت افغانستان به هر دلیل یا علت در مقایسه با مسئولان ایران امکان کمتری در نادیده گرفتن رأی و خواست جامعه دارند؟ فرض اول قطعاً منتفی است اما فرض دوم قابل بحث و بررسی است. نادیده گرفتن و انکار یا ناشی از احساس قدرت و سلطه کامل است یا احساس بی نیازی ناشی از درآمد سرشار نفت به مردم و یا عدم باور به دموکراسی در سطح اعتقادی و ایدئولوژی و یا توهم توطئه و دشمن هراسی. مهم این است که این نادیده گرفتن و انکار هر ریشه و علتی داشته باشد به نام اسلام و دین و از سوی نظامی صورت می‌گیرد که هویت خود را با دین تعریف کرده است.

بنابراین نتیجه کاملاً روشن است: تضعیف باورهای دینی و رواج دین گریزی در جامعه. در ماه رمضان امسال پدیده تظاهر به روزه‌خواری با سال های گذشته قابل مقایسه نبود. امروز در فضای مجازی و اینترنت رویکردهای ضد دینی و بی اعتقادی به دین و تمسخر باورهای دینی به شدت افزایش یافته است. تردیدها در باره نسبت دین و سیاست با هیچ زمان دیگری قابل مقایسه نیست، گرایش‌های سکولار البته به صورتی غیر سازمان یافته در حال رشد است. خرده گفتمان‌های حاشیه‌ای سکولار که به لحاظ تاریخی دورانشان به سر آمده است،از نئومارکسیسم گرفته تا ناسیونالیسم منهای دین در محافل دانشگاهی در حال رشد است، روند گریز مغزها از کشور به ویژه در ماه های اخیر به نحو نگران کننده‌ای افزایش یافته است. براساس اطلاعات موجود بخش عظیمی از نیروی جوان متعهد و معتقدی که در خارج از کشور در آستانه فارغ التحصیل شدن هستند در بازگشت به کشور تجدید نظر کرده‌اند، اگر از من بخواهید به عنوان یک مسلمان معتقد به نقش اجتماعی دین این واقعیت تلخ را در یک جمله بیان کنم خواهم گفت وضعیت کنونی تأویل آن سخن سید محمد خاتمی است که بارها گفت که «اگر دین در برابر آزادی قرار گیرد نتیجه آن شکست دین خواهد بود». البته معتقد نیستم که این اتفاق در کشور ما رخ داده است. بلکه می‌گویم علائم و نشانه‌های نگران کننده‌ای از این اتفاق در سپهر اجتماعی و سیاسی ایران قابل مشاهده است که در صورت عدم چاره اندیشی و همچنان نواختن بر کوس قدرت و بی نیازی و غرق شدن در توهمات ناشی از خوی استبداد، چشم انداز نامطلوبی را باید انتظار کشید. و

سئوال دیگری اینجا مطرح می‌شود که با توجه به مجموعه اتفاقات رخ داده در کشور ما که نظامی دینی است، آیا اوضاع می‌توانست بدتر از این هم بشود و دین و نظام دینی مظلوم‌تر شود؟

بله، به گمان من انتخابات ریاست جمهوری دهم می‌توانست به گونه ای رقم بخورد که این روند را تشدید کند. به یاد بیاورید که سیاست آقایان در قبال انتخابات تا حدود یک ماه به انتخابات سیاست چراغ خاموش بود. صدا و سیما برخلاف دوره‌های انتخاباتی گذشته هیچ تمایلی به انتخاباتی کردن فضای جامعه نداشت. تحرک انتخاباتی اصلاح‌طلبان و پاسخ مثبتی که جامعه به آنان داد آقایان را در برابر عمل انجام شده قرار داد و ناگزیر کرد روش خود را تغییر داده و از طرق دیگری که اکنون برهمگان آشکار شده خواسته و مطلوب خود را پی بگیرند. فرض کنید اگر درایت و سیاست مدبرانه اصلاح‌طلبان مبنی بر مشارکت حداکثری در انتخابات نبود، کروبی و خاتمی و موسوی به صحنه انتخابات نمی‌آمدند. اصلاح طلبان در انتخابات شرکت نمی‌کردند و یا حضور ضعیف می‌داشتند و انتخابات در فضایی بی روح همچون انتخابات مجلس هشتم برگزار می‌شد و همین نتیجه با مشارکتی بسیار کمتر و در غیاب حضور گسترده مردم به دست می‌آمد. روش‌های غلط، تصمیمات خطا، اتلاف در آمدهای بادآورده نفتی، وارونه‌نمایی‌های رسوا، و … ادامه پیدا می‌کرد.در فضای سکوت و غیبت مردم از صحنه رقابت سیاسی، و در دور دوم ریاست جمهوری که دیگر نیازی به جلب اعتماد مردم نبود، منتقدان بدون کمترین واکنش و بازتاب اجتماعی سرکوب می‌شدند، سیاست‌های محدودسازی با شدتی بیشتر ادامه پیدا می‌کرد. مطبوعات و رسانه‌های مستقل قربانی قلع قمعی خشن‌تر می‌شدند، و جریان حاکم در اجرای این سیاست‌ها و رفتارها ازحمایت و تأیید غیر مشروط مراکز حامل وجه دینی نظام و روحانیون طرفدار خود برخوردار می‌شد. جامعه نیز نا امید و سرخورده همه این ها را از حاکمیت مدعی اسلام گرایی و عدالت محوری و مهرورزی مشاهده می‌کرد. در این صورت آیا تصور می کنید باورهای دینی مردم کمتر صدمه می‌دید؟ گرایشات سکولار ضعیف‌تر می‌شدند؟ مردم به آینده امیدوارتر از امروز می‌شدند؟ امید به اصلاح، بیشتر از امروز در دل ها ایجاد می‌شد؟ جامعه به اصلاح‌طلبان و شخصیت هایی نظیر موسوی و خاتمی و کروبی برای تحقق فردایی بهتر در نظام جمهوری اسلامی دل می‌بست؟

بی شک پاسخ همه این سئوال‌ها منفی است. به هر حال به همین دلیل معتقدم وضعیت و ظرفیت امروز ما در دفاع از کیان دین و حفظ امیدواری جامعه به اصلاح بیش از گذشته است. امروز حضور کسانی مانند میرحسین موسوی، کروبی و خاتمی به عنوان انسان‌هایی دین باور و معتقد به آرمانهای اصیل ملت در انقلاب اسلامی ایران در سطح رهبران سیاسی جنبش سبز و نیز حضور مراجعی مانند آیات عظام منتظری و صانعی از این نظر ظرفیت بزرگ و امید بخشی محسوب می‌شود.

 

به افرادی اشاره کردید که هرچند از چهره‌های برجسته انقلابی و دینی کشورمان محسوب می‌شوند اما جریان حاکم و بخصوص دستگاه‌های تبلیغاتی آن‌ها معتقدند که دیگر محبوبیت گذشته را ندارند و از سوی دیگر به دنبال براندازی جمهوری اسلامی هستند!

خوشبختانه باید گفت که بخش معترض جامعه ایران به این شخصیت‌ها و نیز اصلاح‌طلبان که امروز آبروی انقلاب و اسلام هستند، اعتماد کرده است. اصلاح‌طلبان که تا سال گذشته به ویژه به علت عملکرد ناامید کننده خود در انتخابات مجلس هشتم پایگاه اجتماعی‌شان کاملاً تضعیف شده بود، با اتخاذ سیاست‌های عاقلانه و رویکرد صحیح خود در انتخابات ریاست جمهوری دهم امروز اعتباری بیش از گذشته کسب کرده‌اند. جامعه در انتخابات ریاست جمهوری دهم صحت خط مشی اصلاح طلبانه یعنی مبارزه‌ای مسالمت آمیز، قانونی، تدریجی را باور و براساس آن عمل کرد. راهپیمایی چند میلیونی سکوت در روز 25 خرداد از یک جهت بیانگر پذیرش و ایمان جامعه به خط مشی اصلاح‌طلبانه بود. راهپیمایی روز قدس نشان داد برخوردهای خشن و تأسف بار سه ماه گذشته، در باور مردم به این خط مشی خللی ایجاد نکرده است. از این رو معتقدم امروز دفاع از کیان دین در جامعه ایران با دفاع از مردمسالاری و آزادی بیش از هر زمان دیگری پیوند خورده است و اصلاح طلبان امروز باید افتخار کنند که علاوه بر دفاع از جمهوریت مسئولیت تاریخی دفاع از اسلامیت را هم برعهده گرفته‌اند.

در هفته‌های منتهی به انتخابات و بخصوص بعد از آن، شاهد شکل‌گیری یک جنبش اجتماعی فراگیر در کشور بودیم، جنبشی که شاید اصلی‌ترین مستمسک برای برخورد با چهره‌های اصلاح‌طلب به جرم کودتای مخملی بود، تحلیل شما از شکل‌گیری این جنبش اجتماعی سبز و نیز ارتباط آن و چهره‌های اصلاح‌طلب با طرح ادعایی کودتای مخملی چیست؟

جنبش اجتماعی کنونی امری دور از انتظار و غیر قابل پیش بینی نبود. البته باید متواضعانه بگوییم که حداقل در این حجم و ابعاد گسترده در انتخابات ریاست جمهوری دهم کسی آن را پیش بینی نمی‌کرد. فعالان سیاسی اصلاح‌طلب تا یک ماه قبل از انتخابات و به رغم تلاش گسترده برای تشویق مردم به حضور در انتخابات، به ویژه با توجه به عملکرد خنثای رسانه ملی در قبال انتخابات، نگران بودند که جامعه پاسخی شایسته به این دعوت ندهد. اما همان گونه که گفتم پیدایش جریانی معترض به عملکرد جریان حاکم و به ستوه آمده از تحقیرهای مستمری که طی پنج سال گذشته بر جامعه رفته است کاملاً قابل پیش بینی بود.

ما از پس از انتخابات مجلس هفتم و به خصوص پس از ریاست جمهوری نهم با توجه به تحلیل روشن و دقیقی که از مختصات فکری و ماهیت جریان حاکم داشتیم مطمئن بودیم تصمیمات و عملکردهای غیر کارشناسانه، غلط و مخرب حاکمیت جدید، کشور را در عرصه‌های داخلی و خارجی با بحران‌ها و بن بست‌های جدی مواجه خواهد کرد و به اعتراض و رویگردانی گسترده جامعه خواهد انجامید. بنابراین به صراحت باید بگویم آنچه رخ داد، چیزی نیست که این فرد یا آن گروه بتواند آن را به حساب خود بگذارد زیرا اساساً این حرکت از ظرفیت و توان جریان‌های سیاسی کشور فراتر بود. امتیاز اصلاح‌طلبان و تنها آن بود که درک درستی از شرایط داشتند و در قبال انتخابات به عنوان یک فرصت مهم در عرصه رقابت سیاسی تصمیم درستی گرفتند و اسیر رویکردهای انحلال طلبانه‌ای نظیر تحریم و سکوت و … نشدند و هرگز با خرده جریان‌هایی که روش‌های رادیکال را پیشنهاد می‌دادند همراهی نکردند. اساساً یکی از نشانه‌ها و دلایل رسوایی و بی پایگی اتهام کودتا یا انقلاب مخملی که به اصلاح‌طلبان می زنند همین است. زیرا اصلاح‌طلبان طی سال‌های گذشته همواره بر خط مشی اصلاح مسالمت آمیز، تدریجی و قانونی در درون ساختارهای نظام تأکید کرده‌اند و به همین دلیل مدتها از سوی جریان‌های رادیکال متهم به سازشکاری بوده‌اند. چهار سال حاکمیت جریان افراطی حاکم بر جامعه این فرصت و امکان را به جامعه داد تا عملکرد و دیدگاه‌های اصلاح‌طلبان را از یک سو با عملکرد و دیدگاه‌های مدعیان زیاده‌گو و بی‌هنری که دم از عدالت خواهی و اسلام مداری و طرفداری از انقلاب می‌زنند مقایسه کند و از سوی دیگر به ناکار آمدی راه‌کارها و خط مشی‌های افراطی و ساختار شکن پی ببرد و دریابد عملکرد و دیدگاه‌های جریان افراطی حاکم کشور را به چه سراشیبی خطرناکی می‌کشاند و راهبردهای افراطی الترناتو اصلاح‌طلبی از جمله عدم مشارکت یا تحریم انتخابات جامعه را چگونه اخته و منفعل می‌سازد. بنابراین به صراحت باید گفت جریان حاکم با سیاست‌ها و برنامه‌ها و عملکرد ناصواب خود طی سال‌های اخیر بیشترین سهم را در پیدایش این حرکت اعتراضی داشت، نقش اصلاح طلبان تنها آن بود که ابعاد این عملکرد ناصواب و مخرب را برای جامعه روشن‌تر می‌کرد و همان گونه که گفتم در قبال تحولات و فرصت ها از جمله انتخابات مواضع و تصمیمات عاقلانه و مناسبی اتخاذ کردند. امروز البته جریان حاکم برای توجیه برخورد خشن خود با مردم در خیابان و زندان، اصلاح‌طلبان را متهم به داشتن طرح و نقشه براندازی می کند و با استفاده از تمام ظرفیت رسانه‌ای و سیاسی خود و بمباران تبلیغاتی سهمگین و شبانه‌روزی خود از جمله صحنه‌سازی‌هایی نظیر اعتراف‌گیری می کوشد به جامعه چنین القا کند که اصلاح طلبان از ماه‌ها و بلکه چند سال قبل از انتخابات ریاست جمهوری دهم طرح براندازی را تعقیب می‌کردند و با هدف و برنامه مشخص براندازی نرم یا اصطلاح مضحک و من درآوردی کودتای مخملی وارد انتخابات شدند. آقای اژه‌ای در مصاحبه مفصل تلویزیونی به عنوان وزیر اطلاعات به تفصیل ار وجود طرح و برنامه سازمانیافته رقبای اصلاح‌طلب آقای احمدی‌نژاد و هماهنگی ستادهای انتخاباتی آن‌ها با بیگانگان از ماه ها قبل خبرداد و به صراحت مدعی شد که وزارت اطلاعات از مدت‌ها قبل از چنین توطئه‌ای خبر داشته است. امروز تقریباً تمام بخش‌های وابسته و حامی جریان حاکم یک صدا این اتهام را تکرار می‌کنند. برای این که صداقت آقایان در این ادعاها ثابت شود و روشن گردد که حتی خود آقایان تا چه حد به این گفته‌های خود باور دارند خوب است به یاد آوریم که از حدود هفت هشت ماه قبل از انتخابات تا آستانه برگزاری انتخابات رسانه رسمی کشور و در رأس آن برنامه بیست و سی که قطعاً تبلیغات و خط مشی خود را کاملاً براساس ملاحظات امنیتی و سیاسی و مصالح کشورتنظیم می‌کند و روزنامه‌‌ها و رسانه‌هایی نظیر روزنامه کیهان و خبرگزاری‌های رسمی و نیمه رسمی در اختیار که رابطه آنان با محافل اطلاعاتی و یا محافل تصمیم گیر نظام قابل انکار نیست همواره از بلاتکلیفی و بی‌برنامگی و اختلافات شدید و درهم ریختگی داخلی اصلاح‌طلبان سخن می‌گفتند. امروز باید پرسید کدام یک از این دو ادعا درست است. اصلاح‌طلبان در ماه‌های قبل از انتخابات بی‌برنامه و دچار از هم گسیختگی بودند یا حرکتی منسجم و با برنامه را دنبال می کردند؟ آیا صدا و سیما و کیهان و خبرگزاری‌های رسمی و نیمه رسمی وابسته به حاکمیت آن زمان به مردم دروغ می‌گفتند یا امروز به مردم دروغ می‌گویند؟ و من به شما می گویم هم آن زمان دروغ می گفتند و هم این زمان دروغ می گویند. زیرا دروغ گویی بارزترین وجه مشخصه جریان حاکم است.

جریان حاکم معتقد است که جنبش اجتماعی دارای اتاق کنترل یا هدایت است و دستگیری‌های صورت‌گرفته را نیز می‌توان در چارچوب همین اعتقاد تحلیل کرد، آیا در عالم واقع این جنبش با این وسعت را شخصیتهای اصلاح‌طلب هدایت کرده یا می‌کنند؟

در باره هدایت جنبش اعتراضی مردم در بعد از انتخات هم باید بگویم واقعیت این است که جریان حاکم در ارزیابی واکنش جامعه در قبال عملکرد خود در برگزاری انتخابات و اعمال نفوذهایی که در انتخابات صورت گرفت دچار خطا و اشتباه بزرگی شد. آن‌ها نه از زمینه‌های اجتماعی موجود و نفرت و رویکرد اعتراضی موجود در جامعه درک و ارزیابی درستی داشتند و نه از واکنش کاندیداهای اصلاح‌طلب. جریان حاکم حد اکثر واکنش و اتفاقی نظیر انتخابات نهم و مجلس هشتم را پیش بینی می‌کرد. در گذشته از برخی از آقایان شورای نگهبان نقل شده بود که می‌گفتند ما در بررسی صلاحیت‌ها و اعلام آراء براساس صلاحدید خود عمل می‌کنیم حداکثر چند روزی عده‌ای نق می زنند و اعتراض می کنند اما در عوض چهار سال راحت خواهیم بود.

به این ترتیب «نق زدن چند روزه و راحتی چهار ساله» حداکثر ارزیابی آقایان از واکنش به عملکرد خود در برگزاری انتخابات دهم بود. آن ها تصور می‌کردند مانند انتخابات ریاست جمهوری نهم عده‌ای مختصر اعتراضی می‌کنند و کاندیداهای رقیب «شکایت به خدا و روز قیامت» می‌برند و همه چیز به خوبی و خوشی تا چهار سال بعد تمام می‌شود. آن‌ها نتوانستند بفهمند واکنش‌ها در انتخاباتی که بیش از هشتاد در صد مردم در آن شرکت کرده‌اند با انتخابات مجلس هشتم که مثلاً در تهران و شهرهای بزرگ کمتر از بیست درصد مردم شرکت کرده‌اند خیلی فرق دارد. در انتخاباتی که مردم حضور نداشته‌اند یا حضوری کم رنگ داشته اند، کسی مدعی نتایج انتخابات نیست و یا به قول آن عضو محترم شورای نگهبان اگر اعتراضی هم به عملکرد انتخاباتی آقایان که براساس «صلاحدید» خودشان صورت گرفته اتفاق بیفتد، در حد «نق زدن» چند روزه است.

اما در انتخاباتی که بیش از هشتناد در صد مردم شرکت کرده باشند دیگر اعتراض به «صلاحدید» آقایان در حد« نق زدن» نخواهد بود. در صورت چنین مشارکتی نتایج انتخابات قطعاً مدعی خواهد داشت و در صورت اعلام آراء براساس«صلاحدید»، انبوهی از مردم رأی خود را مطالبه می‌کنند. به ویژه اگر انتخابات به گونه‌ای مانند انتخابات دهم برگزار شود یعنی به مدت دو هفته خیابان های شهرهای بزرگ کشور شب تا صبح صحنه حضور پرشور تبلیغ مردمی انتخابات باشد. در چنین انتخاباتی اگر آراء اعلام شده خلاف آن انتظارات و توقعات عمومی باشد، مسلماً واکنش های گسترده‌ای را در پی خواهد داشت و نیازی نیست کسی این اعتراض و واکنشی را سازمان دهد. در این صورت دیگر کاندیدی که قربانی «صلاحدید» شده است نمی‌تواند ماجرا را «به خدا و روز قیامت» واگذار کند زیرا در صورت چنین اقدامی، از سوی رأی دهندگانی که او به آن ها وعده دفاع از حقوقشان را داده و به اعتماد او به صحنه آمده‌اند، متهم به خیانت و خلف وعده می‌شود. این‌ها حقایق و واقعیاتی بودند که آقایان از درک آن ناتوان ماندند و در ارزیابی های خود روی آن حساب نکردند. این خطا با خطاهای دیگر ادامه یافت. ماجرا را پیچیده‌تر کرد. از جمله این که در واکنشی لجوجانه حتی حاضر نشدند آن بخش از آرائی که خود به تقلبی بودن آن اذعان کردند ابطال نمایند. هیئت بازشماری آرای شورای نگهبان پذیرفت که در تعداد قابل توجهی از شهرها میزان آرای به صندوق ریخته شده بیش از صد درصد و در تعداد زیادی از شهرها تا یکصد چهل درصد بوده تعداد واجدان شرایط بوده است. اما با این ادعا که این تعداد آراء تأثیری در نتیجه انتخابات ندارد از ابطال آن خودداری کرد.

در حالی که ملاک در ابطال آراء نه تأثیر و عدم تأثیر بر نتیجه انتخابات آن بلکه وقوع یا عدم وقوع تقلب است. این رفتار یعنی لجاجت در برابر خواست مردم که طبعاً به تشدید خشم و عصبانیت مردم می‌انجامد. از جمله اشتباهات دیگر دستگیری گسترده شخصیت های اصلاح طلب بود. بسیاری از شخصیت‌ها و فعالان سیاسی اصلاح طلب فردای آغاز اعلام نتایج یعنی هنگامی که هنوز تظاهرات مردمی در خیابان ها شکل نگرفته بود به اتهام رهبری و سازماندهی اغتشاشات دستگیرشدند. سلسله خطاهای جریان حاکم با برخورد خشن با مردم معترض و انتساب اعتراضات به بیگانگان و موج ضرب و شتم و تخریب و حبس و برخوردهای وحشتناک در بازداشتگاه‌ها ادامه پیدا کرد. خطاها و اشتباهاتی که تقریباً تمام سرمایه و اندوخته‌ای را که طی سی سال گذشته به بهایی گزاف برای نظام فراهم آمده بود ظرف چند روز به باد داد. این تحلیل البته در صورتی است که همان گونه که جریان حاکم اصلاح‌طلبان را به کودتا متهم می کند، ما جریان حاکم را به داشتن طرح و برنامه از قبل برای کودتا متهم نکنیم و فرض را بر این بگذاریم که عملکرد این جریان در انتخابات و به ویژه بعد از آن ناشی از دیدگاه، تحلیل و عملکرد اشتباه و خطا باشد. در غیر این صورت صورت مسئله کاملاً متفاوت می‌شود.

بعد از انتخابات شاهد برخوردی بی‌سابقه با احزاب اصلاح‌طلب بودیم و این برخوردهای تاجایی پیش رفته که حتی دادستان تهران به نوعی خواستار انحلال احزاب ریشه‌دار و فراگیری چون سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی و جبهه مشارکت ایران اسلامی دارد، با توجه به دستگیری گسترده اعضای ارشد و تصمیم‌گیری این احزاب و فضاسازی‌های مداومی که علیه احزاب اصلاح‌طلب در حال جریان است، آینده فعالیت حزبی در ایران خصوصا برای اصلاح‌طلبان را چگونه ارزیابی می‌کنید؟

چنان که گفتم اصلاح طلبان امروز با اقبال اجتماعی زیادی روبرو شده‌اند و در افکار عمومی از احترام برخوردارند. برخورد با نیروی سیاسی با چنین پایگاه اجتماعی گسترده‌ای کار ساده‌ای نیست. البته نشانه‌های آشکار و قطعی از وجود اراده و عزمی برای انحلال احزاب معتبر و مهم اصلاح‌طلب نظیر سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی، مشارکت و اعتماد ملی حکایت دارد. تلاش زیادی هم می‌شود تا بهانه‌ها و زمینه‌های لازم برای عملی شدن این اراده فراهم آید از برخوردهای تحریک آمیز گرفته تا تلاش برای جور کردن اسناد و مدارک و تا تبلیغات سازمان‌یافته مبنی بر انحراف و فساد و وابستگی احزاب مذکور مجموعه تلاشهای تبلیغاتی سازمان‌یافته برای بسترسازی مناسب جهت انحلال احزاب اصلاح‌طلب مذکور را تشکیل می‌دهد. اما جریان حاکم در انجام این هدف با مشکلات و موانع مهمی رو بروست. محبوبیت و پایگاه اجتماعی احزاب مذکور، بی‌اساس بودن ادعاها و تبلیغات مذکور و ناتوانی در ارائه دلایل معتبر در اثبات ادعاها، بی‌اعتمادی شدید افکار عمومی به دستگاه تبلیغات رسمی و تضاد و اختلافات و اعتراض های شدید در سطح حاکمیت و نهادهای ذی نفوذ درقدرت نسبت به عملکرد جریان حاکم از جمله علل و عواملی هستند که این جریان را در انجام اهداف خود با محدودیت مواجه ساخته است.

در جریان مناظره‌های انتخاباتی و بعد از برگزاری انتخابات شاهد حاکم شدن سیاست افترا به شخصیتها و چهره‌های برجسته نظام بوده‌ایم، به گونه‌ای که حتی برخی اصولگرایان ریشه حوادث بعد از انتخابات را در همین مسئله عنوان می‌کنند،راه حلی برای وادار کردن جریاناتی که به دنبال دامن زدن به این فضا هستند به کنار گذاشتن این سیاست وجود دارد؟

جریان حاکم خود را با عدم التزام به تمام پرنسیپ‌ها و معیارها متعارف و معقول برای اداره صحیح کشور و حفظ عرصه رقابت سالم تعریف کرده است. بنابراین شما از این جریان هر رفتار غیر اخلاقی و غیر قانونی از تهمت و افترا به رقبا گرفته تا ادعاهای دروغ، تا زیر سئوال بردن تمام دوران پس از انقلاب، تا توهین و هتک حرمت مرجعیت تا ارائه آمار و ارقام کذب،… را می‌توانید انتظار داشته باشید. نتایج این رفتارها که با کمال تأسف به نام دفاع از اسلام و ارزش‌های انقلاب و امام و ولایت فقیه و … صورت می‌گیرد بر همگان روشن است و نیازی به توضیح ندارد. تجربه انتخابات و حوادث بعد از آن نشان داد این جریان برای حفظ قدرت و موقعیت خود برای هر کاری آمادگی دارد. هشدارها و انذارهای دلسوزان و علاقمندان نظام نیز تا کنون تأثیری بر عملکرد این جریان نداشته است. تصور می‌کنم هیچ راهی جز ایستادگی و پایفشاری قانون مدارانه جامعه در مقابل این افسار گسیختگی وجود ندارد.

سئوال آخر معطوف به جریان تبلیغی دیگری است که از سوی جناح جاکم دنبال می‌شود و آن معرفی خود به عنوان پیروان حقیقی و راستین راه امام و محکوم کردن جریاناتی که سالهاست هم تابلوی پیروی از خط امام را دارند و هم در عمل نیز این مسئله را ثابت کرده‌اند، بسیاری از اصلاح‌طلبان معتقدند که جریان مدعی پیرو خط امام که اخیرا پیدا شده است دچار انحرافاتی است، از نظر شما این انحرافات کدامند؟

فکر می کنم پاسخ این سئوال را در خلال پاسخ های گذشته داده باشم. تنها به عنوان یک شاخص و نشانه عمق انحراف این جریان زیاده گو و مدعی پیروی از خط امام عرض می کنم: امروز تقریباً تمامی یاران امام از بیت شریف امام گرفته تا یاران نزدیک و افراد مورد اعتماد امام همگی هدف هتاکی‌ها و حملات این جریان و رسانه های وابسته به آن قرار گرفته اند. از نوه برومند و محترم امام جناب سید حسن آقای خمینی بگیرید تا آیة آلله صانعی که شاگرد و یار و دادستان امام بودند تا آقای هاشمی رفسنجانی که نزدیک‌ترین و با سابقه ترین یاران امام بودند تا جناب آقای موسوی خوئینی که دادستان و از نزدیک ترین یاران امام بودند، تا آقای کروبی که امین الحاج و نماینده و مورد توجه ویژه امام بودند تا آقای میرحسین موسوی که نخست وزیر امام و مورد لطف و حمایت همیشگی امام بودند تا آقای خاتمی که امام او را فرزند فرهیخته و فاضل خود می دانست و تا بهزاد نبوی که امام او و یارانش را از نیروهای مخلص و لایقی می دانست که عده‌ای مغرض در صدد حذف آن ها هستند و … همه و همه یا آماج سخت ترین حملات و تهدیدها هستند و یا درگوشه زندان به سر می‌برند. نقض و تحریف توصیه‌ها و تأکیدها و دیدگاه‌های امام نظیر عدم دخالت نظامیان در سیاست و میزان رأی ملت بودن و حاکمیت قانون و ممنوعیت تریبون‌های مجلس و صدا و سیما و ائمه جمعه از هتک حیثیت افراد و …دیگر جای خود دارد. این همه در حال حاضر از یک امام‌زدایی گسترده از سوی جریان حاکم حکایت دارد. امروز کسانی خود را مدعی ادامه راه شهید رجایی می‌دانند که تمام یاران شهید رجایی را به زشت‌ترین روش‌ها مورد هجوم قرار داده و برای ظاهرسازی هم که شده حتی یک نفر از یاران او را در کنار خود ندارند و در عوض از حمایت تمام مخالفان کینه‌توز شهید رجایی برخوردارند. چنین جریانی چگونه می‌تواند مدعی پیروی از خط امام باشد؟

 


به رغم تمام تلاشی که در سطح حاکمیت و تبلیغات رسمی صورت می‌گیرد تا چنین وانمود شود که همه چیز مطلوب است، واقعیت این است که جامعه و نظام گرفتار بحرانی عمیق است. انتخابات به عنوان نماد و نشانه تضمین و به نظر بنده آخرین نماد و نشانه تضمین مردمسالاری، جمهوریت و حاکمیت مردم بر سرنوشت خود در نظام جمهوری اسلامی ایران در انتخابات اخیر دست کم به ادعای آقایان از سوی 14 میلیون رأی دهنده به هر دلیل و یا علت زیر سئوال رفت و مورد تردید جدی قرار گرفت. مهم‌تر از این نحوه مواجهه حکومت با این تردید و سئوال بود. در حالی که راه‌های قانونی، عقلایی و مدنی و حداقل مدبرانه و سیاست مدارانه برای پاسخ گویی به این تردید و سئوال وجود داشت، ترجیح داده شد پاسخ به این تردید و پرسش آرام، مسالمت‌آمیز با خشونت حداکثری داده شود که نتیجه آن کشته شدن دهها تن،مجروح شدن چندین هزار و دستگیری صدها تن در سراسر کشور و حوادث تلخ و وحشتناک در برخی زندان‌ها بود. این همه از موضع دین، وبه نام دفاع از نظام دینی انجام شد. و منتقدان یعنی مردم عادی کوچه و خیابان به انقلاب مخملی و مزدوری بیگانه و … متهم شدند. بدیهی‌ترین اصول اخلاقی و شرعی از سوی رسانه ملی و دستگاه‌های تبلیغاتی و سیاسی کشور نقض شد. دادگاه‌هایی برگزار شد که مصداق آشکارناقض اصول اولیه نظام قضایی و حقوق شهروندی بود و صحنه‌سازی‌هایی صورت گرفت که ساده‌ترین و خوشبین ترین افراد در خلاف واقع بودن آن نمی توانست تردید کند که می‌توانست هیچ یک از این اتفاقات نیفتد.

 

 

 

 


 

پاسخ خامنه ای به نامه احمد زيد آبادی ، کتک توسط يک تيم بازجوئی

سپتامبر 23, 2009 با asoor

    

 

پاسخ خامنه ای به نامه احمد زيد آبادی ، کتک توسط يک تيم بازجوئی

 

 

خبرگزاری هرانا : احمد زيد آبادی در بند 240 زندان اوين زير شديد ترين شکنجه ها قرار دارد تا خواندن نوشته از پيش آماده شده توسط بازجويش را به جای دفاعيه در دادگاه و مقابل دوربين بپذيرد .

 

 

ادوارنیوز در گزارش خود آورده است : احمد زید آبادی دبیرکل سازمان دانش آموختگان ایران و روزنامه نگار سرشناس در زندان اوین توسط تیم بازجویی به شدت کتک زده می شود و مهم ترین اتهام او نگارش نامه سرگشاده به مقام رهبری آیت الله علی خامنه ای است.

 

مهدیه محمدی، همسر احمد زیدآبادی در گفتگو با روز آنلاين می گويد : روز دوشنبه گفتند که احمد ممنوع الملاقات است؛ هفته گذشته هم که برای ملاقات رفتیم به دلیل نامه ای که از قاضی پرونده داشتیم اجازه ملاقات دادند.

وی افزود: بازجویی آقای زیدآبادی که 35 روز در بند 2 الف و در جایی شبیه قبر زندانی بوده پس از انتقال به بند 240 شروع شده و بازجویی بسیار خشن به طرز وحشتناکی از او بازجویی کرده است.

به گفته خانم محمدی، بازجو به آقای زیدآبادی گفته است که “دستور داریم تو را له کنیم و اگر همکاری نکنی هر کاری دلمان خواست با تو می کنیم و اگر این کاغذهای بازجویی را ننویسی همین کاغذها را به خوردت خواهیم داد.”

او که این سخنان را به نقل از زیدآبادی بیان میکرد افزود: “همین بازجو، احمد را به شدت کتک زده و خود احمد می گفت که خشونت وحشتناکی علیه او به کار برده اند.”

همسر آقای زیدآبادی گفت: این اواخر بازجوی او عوض شده و بازجوی جدید رفتاری انسانی تر با او داشته، اما چون او حاضر به قرائت متن نوشته شده توسط بازجو در دادگاه نشده است مجددا همان بازجوی خشن اولی برگشته و اکنون هم اوست که دوباره از آقای زیدآبادی بازجویی می کند.

خانم محمدی سپس به اتهامات آقای زیدآبادی اشاره کرد و گفت: اوایل بازجویی اتهامات وحشتناکی از جمله اتهامات اخلاقی به احمد نسبت داده اند اما او حاضر به پذیرفتن این اتهامات دروغ نشده؛ اکنون هم یکی از اتهاماتش نامه ای است که به رهبری نوشته و در سایت ها منتشر شده بود. او را تحت فشار قرار داده اند که چرا نوشتی مقام رهبری و کلمه معظم را به کار نبرده ای!”

وی با بیان اینکه ارتباط با روزآنلاین و بی بی سی و دیدار با ابراهیم یزدی از دیگر موارد در بازجویی هاست، افزود: حالا دوباره با تغییر بازجو و آمدن بازجوی قبلی باز احمد تحت فشار شدیدی قرار گرفته تا به جای دفاع از خود، متن نوشته بازجو را در دادگاه بخواند و طلب بخشش کند. ضمن اینکه بازجو که عوض شده بود هفته ای یکبار احمد به منزل زنگ میزد و به ما ملاقات میدادند اما با آمدن بازجوی سابقش نه تماس مگیرد و نه ملاقات می دهند؛ گویا میخواهند کاری راکه با آقای عبدالله مومنی کردند با او نیز بکنند که اورا 40 روز در بیخبری مطلق نگه داشتند و بعد مستقیم به دادگاه بردند.

همسر آقای زیدآبادی گفت: آقایان اعلام کردند که زیدآبادی گفته وکیل نمیخواهم؛ من در آخرین ملاقاتی که داشتیم از احمد پرسیدم چرا گفته ای وکیل نمی خواهی که جا خورد و گفت من چنین چیزی نگفته ام؛ دروغ گفته اند. و از همان روز وکلای ایشان باز شروع به پیگیری کردند اما اکنون دقیقا دو هفته است که پرونده احمد روی میز آقای سبحانی، بازپرس شعبه دو است و از آقای سبحانی که می پرسیم چرا پرونده به صورت بلاتکلیف همچنان روی میز شما مانده، می گوید من قرار نهایی را صادر کرده ام، بروید از آقای حداد بپرسید.

خانم محمدی با بیان اینکه همسرش از او خواسته است مصاحبه نکند گفت: احمد می گوید هر بار که من مصاحبه می کنم او را بیشتر تحت فشار قرار میدهند. من هم میدانم که با این مصاحبه فشار روی احمد بیشتر می شود اما چاره دیگری ندارم؛ احمد الان صد روز است که در انفرادی به سر می برد؛ او را به شدت کتک زده اند، به مرز جنون و خودکشی رسانده اند و اکنون نیز فشار می اورند که اعتراف بگیرند و دیکته کنند و او بنویسد و بعد در دادگاه بخواند!

خانم محمدی می افزاید:بازجویان به آقای زیدآبادی گفته اند که باید از رهبری بابت اینکه مقابل اسمش کلمه معظم را ننوشته است عذرخواهی کند؛ من میخواهم بدانم رهبری که میگوید انتقاد کردن آزاد است چرا احمد باید بابت این قضیه از او عذرخواهی کند و این چه نوع آزادی انتقاد است که به خاطر ننوشتن کلمه معظم برای ایشان، یک روزنامه نگار را تحت وحشیانه ترین فشارها قرار می دهند؟

گفتنی است متن نامه سرگشاده احمد زیدآبادی خطاب به آیت الله خامنه ای که در فروردین ماه 86 در رسانه های اینترنتی منتشر شد در پی می آید:

 

 

طرح دو پرسش از آیت‌الله خامنه‌ای

 

 

من از حساسیت‌های نظام سیاسی ایران در باره هرگونه انتقاد و یا پرسش از رهبری نظام جمهوری اسلامی به خوبی آگاهم و می‌دانم که ورود به این حیطه، عبور از خط قرمزی است که عملا در کشور ما اعمال می‌شود.

به همین علت، با آنکه از سال‌ها پیش قصد نوشتن نامه‌ای به ایشان داشتم و بویژه می‌خواستم از قانون شکنی‌ها و اجحاف‌هایی که در طول دوره بازداشتم در سال 1379 بر من و دوستانم روا شد، نزد وی شکایت ببرم، اما هر بار از تصمیم خود منصرف شدم، زیرا حساسیت موضوع می‌توانست حمل بر خودنمایی و یا ابراز بی‌باکی و تهور شود.

این بار اما بخصوص پس از سخنان رهبری در شهر مشهد، تصمیم گرفتم تا قصد دیرینه خود را عملی کنم و امیدوارم که این تصمیم به مسائلی مانند خودنمایی و ابراز بی‌باکی نسبت داده نشود.

هر چند که من نیز مانند هر موجود انسانی دیگر، از وسوسه خودنمایی در امان نیستم و از بی باکی هم به سهم خود بهره‌ای دارم، اما برای گریز از مواضع تهمت، تاکید می‌کنم که قصدم از نوشتن این مطلب، ابراز وجود سیاسی از طریق به چالش کشیدن مقام عالی نظام نیست و از همین رو، در سرتاسر این نوشته، تلاش می‌کنم تا در کاربرد واژه‌ها و عبارات، موقعیت خاص ایشان را در نظر داشته باشم و قلم را به ورطه بی‌احترامی و جسارت نکشانم.

در عین حال، هر چند که شاید از شجاعت هم خداوند برای من نصیبی قرار داده باشد، اما بر کسی پنهان نیست که من اهل ماجراجویی و گزافه‌گویی حتی در جایی که کمترین هزینه و خرجی هم نداشته باشد، نیستم و اینک نیز نمی‌خواهم با خطاب قرار دادن رهبری، دست به ماجراجویی بزنم.

با این همه، ممکن است این پرسش پیش آید که چرا طبق سنت مالوف در ایران، پرسش‌ها و یا انتقادهایم را از رهبری در قالب نامه‌ای سربسته به دفتر ایشان ارسال نمی‌کنم و بر انتشار علنی آن اصرار دارم.

پاسخ پرسش فوق این است که آنچه می‌خواهم در این نوشته مطرح کنم، در شمار مسائل شخصی نیست که نیازمند ارسال نامه خصوصی باشد. در این نوشته در واقع قصد دارم برخی از بزرگترین مشکلات رویاروی جامعه ایرانی را طرح کنم و نظر رهبری را هم در این باره جویا شوم، به این امید که طرح این موضوع برای سایر ایرانیانی هم که مانند من می‌اندیشند، مفید افتد.

 

پرسش نخست

 

پرسش نخست من از رهبری به همان حساسیت‌های موجود در مورد طرح پرسش و یا نقد اظهار نظرهای ایشان بر می‌گردد.

سوال این است که به چه علت شرعی، عقلی، قانونی و یا عرفی و بر اساس کدام مصلحت عمومی، پرسش علنی از رهبری و یا نقد گفته‌ها و عملکرد وی، عملا در جامعه ایران ممنوع است؟

از نقطه نظر شرعی می‌دانیم که حتی انبیا و اولیای خداوند که در نزد ما از منزلت معنوی بی‌مانندی برخوردارند، هیچگاه افراد جامعه و از جمله پیروان خود را از به چالش کشیدن رفتار و گفتار خود بر حذر نداشته‌اند و سیره پیامبر اسلام و خلفای راشدین بخصوص امیرالمومنین علی نیز نشان می‌دهد که آن بزرگان، هیچگاه در مقابل تندترین برخوردهایی که افراد عادی جامعه با آنها داشته‌اند، شدت عمل نشان نداده‌اند و اگر هم از تعرض لفظی بی‌ادبانه و بی‌موردی به خشم آمده‌اند، کلام را با کلام پاسخ داده‌اند و نه با تشکیل پرونده و ارجاع به قاضی و وضع مجازات.

در اینجا نمی‌خواهم با فهرست کردن شیوه برخورد پیامبر و اصحاب آن بزرگوار در برابر انتقادهای لفظی دیگران، فضل فروشی کنم، اما تاکید می‌کنم که مصونیت رهبری از طرح پرسش و انتقاد در جامعه ما، نه فقط سابقه‌ای در شرع ندارد، بلکه بدعتی بی‌سابقه در تفکر اسلامی به شمار می‌رود.

 

نقد گفتار و رفتار رهبری منع نشده است

 

از نقطه نظر عقلی نیز همه دلایلی که در حوزه نقد و پرسش به ذهن بشر می‌رسد، دلالت بر ضرورت انتقاد از رهبران جامعه در هر سطحی دارد و حتی یک دلیل عقلی نیز نمی‌توان برای حرمت نقد و پرسش از رهبران سیاسی و مذهبی جوامع ارائه کرد.

از لحاظ قانونی هم تا آنجا که من اطلاع دارم، توهین به رهبری در قوانین جمهوری اسلامی جرم شناخته شده، اما نقد گفتار و رفتار وی در هیچ قانونی منع نشده است.

از منظر عرفی نیز، امروزه در همه کشورهایی که رهبران آنها با رای مردم انتخاب می‌شوند، انتقاد و پرسش که جای خود، بلکه شهروندان از حق هر نوع تخطئه و تعرض لفظی به آنها نیز برخوردارند. نمونه‌ای از این تعرض‌ها و تخطئه‌ها را صدا و سیمای جمهوری اسلامی به نقل از مطبوعات آمریکا و انگلیس علیه رهبران این کشورها روزانه پخش می‌کند. حتی سیمای جمهوری اسلامی صحنه‌هایی از راهپیمایی معترضان به سیاست آمریکا در شهرهای مختلف آن کشور نشان می‌دهد که تصویر جرج بوش را به صورتی حیوانی خون آشام بر روی پلاکاردها حمل می‌کنند و پلیس هم متعرض آنان نمی‌شود.

به هر حال، وقتی که هیچ مبنای شرعی، عقلی، قانونی و عرفی برای منع نقد رهبری و پرسش از وی وجود ندارد، چرا کارگزاران امنیتی و قضایی نظام، در مورد کوچکترین اشاره غیر مستقیمی در گفته‌ها و نوشته‌های افراد به مواضع رهبری تا این اندازه سخت می‌گیرند و آن را ذنب لایغفر می‌پندارند؟

آیا رفتار آنان در این باره، مورد تایید رهبری است؟ اگر هست، بر اساس کدام حجت شرعی و یا عقلی؟ و اگر نیست چرا این موضوع علنی و صریح اعلام نمی‌شود تا هم راه نقد اصولی و منطقی گشوده شود و منتقدان احساس امنیت کنند و هم کارگزاران نظام امکان سوء استفاده از این مساله را پیدا نکنند؟

تا آنجا که من به یاد دارم، در دوران حیات بنیانگذار جمهوری اسلامی، به رغم فضای سنگینی که برخی از هواداران آتشین مزاج ایشان در جهت منع هر گونه نقد آن مرحوم ایجاد کرده بودند، آیت الله خامنه‌ای خود یکی از معدود منتقدان به نسبت صریح نحوه اداره کشور و پاره‌ای از اظهار نظرهای مرحوم آیت‌الله خمینی بود.

با توجه به این سابقه، انتظار می‌رفت که در دوره رهبری خود ایشان، فضای نقد و پرسش از مقام‌های عالی نظام بسط و گسترش یابد، اما متاسفانه نه فقط چنین نشد، بلکه صداهای ضعیفی هم که در دوران حیات آقای خمینی در نقد ایشان بلند بود، در دوره بعدی یا خاموش شد و یا هزینه سیاسی و امنیتی در پی داشت. من هنوز توجیهی منطقی برای این مساله پیدا نکرده‌ام و امیدوارم شخص رهبری یا یکی از نزدیکان ایشان، در این باره توضیحی ارائه کنند.

 

پرسش دوم

 

پرسش دومم اما مربوط به مساله‌ای است که برای جامعه ایرانی سرنوشت‌ساز شده و چنانچه در مورد آن، تصمیم درست گرفته نشود، چه بسا کشور ما را در شرایط فوق‌العاده خطرناکی قرار دهد.

همانطور که همه می‌دانیم، بحث دستیابی ایران به چرخه سوخت هسته‌ای، مدت‌ها است که ایران را اسیر بحرانی بین‌المللی کرده و سبب صدور قطعنامه‌های الزام آوری از طرف شورای امنیت سازمان ملل علیه ایران شده است.

در اینجا من نمی‌خواهم از اهمیت یا عدم اهمیت برخورداری از چرخه سوخت هسته‌ای و یا از میزان تاثیر دستیابی به این چرخه در توسعه و پیشرفت کشور سخن بگویم.

اصلا فرض را بر این می‌گیرم که آنچه مقام‌های کشور در باره اهمیت استراتژیک سوخت هسته‌ای و تاثیر آن در پیشرفت کشور می‌گویند، تماما درست و دقیق باشد، اما به گمان من مساله اصلی این است که از خود بپرسیم به چه هزینه‌ای؟

در زندگی اجتماعی و فردی بشر بسیاری چیزهای مفید و خوب وجود دارد که به دلیل هزینه‌های مترتب بر آنها کنار نهاده می‌شوند، زیرا دنیا، دنیای تزاحم امور و نظام ترجیحات است.

در نظام ترجیحات یک ملت، حفظ موجودیت کشور بی‌گمان در راس اولویت‌هاست و پس از آن حفظ امنیت داخلی و سرمایه‌های انسانی و ملی قرار دارد.

 

نگاه به دستاورد علمی از دریچه حق و باطل

 

اگر قرار باشد دستیابی به یک دستاورد اقتصادی یا علمی، موجودیت یا امنیت یا سرمایه‌های ملی آن را به خطر اندازد، چه توجیه منطقی برای اصرار بر آن دستاورد وجود دارد؟

می‌دانیم که جمهوری اسلامی بر این نکته پافشاری می‌کند که منظورش از دستیابی به چرخه سوخت هسته‌ای، تولید سلاح اتمی نیست. با توجه به این نکته، چرخه سوخت هسته‌ای برای ایران تنها جنبه اقتصادی و علمی پیدا می‌کند. اما کدام دستاورد اقتصادی یا علمی در جهان وجود دارد که بتوان به آن از دریچه حق و باطل نگریست؟

هر امر اقتصادی به ناچار باید با مکانیسم تحلیل اقتصادی یعنی هزینه و فایده آن، مورد ارزیابی قرار گیرد و از همین روست که منتقدان برنامه هسته‌ای کشور با توجه به اصل هزینه – فایده، خیری در ادامه این برنامه در شرایط حاضر نمی‌بینند چرا که تبعات منفی تحریم فزاینده کشور و یا احتمال حمله نظامی به مراتب پر هزینه‌تر از فایده‌های دستیابی به چرخه سوخت هسته‌ای است.

در اینجا اما من از مقام رهبری نمی‌خواهم که نظر خود را رها کند و نظر منتقدان را بپذیرد چرا که هر کس بر اساس دیدگاه و اطلاعات خود، ارزیابی خاص خویش را از شرایط دارد. یک نفر ممکن است بر مبنای یک سری داده‌ها، شرایط را خطرناک تصور کند و فردی دیگر، بر اساس داده‌های متفاوت، اوضاع را عادی و معمولی فرض کند.

 

ارزیابی متفاوتی و حق بیان آن

 

سوال من از رهبری اما این است که چرا ایشان اصرار دارند که همه ایرانیان ارزیابی ایشان را از شرایط داشته باشند و اگر جز این باشد به تعبیر وی حرف دشمن را تکرار می‌کنند و یا به گفته برخی از مقام‌های امنیتی، از عوامل دشمن هستند.

در دنیای امروز، روزانه میلیون‌ها خبر و گزارش در باره یک موضوع انتشار می‌یابد که مسلما یک نفر نمی‌تواند همه آنها را مطالعه کند. هر کس به فراخور دیدگاه کلی خود نسبت به نظام جهانی، بخشی از اخبار را گزینش و آنها را مطالعه می‌کند.

از همین رو، ارزیابی افراد مختلف از شرایط خاص، به فراخور دیدگاه کلان خود و خبرهایی که خوانده‌اند، متفاوت است و این امری کاملا طبیعی است.

آیا از نظر رهبری، یک ایرانی بر مبنای مطالعات خود، نمی‌تواند ارزیابی متفاوتی نسبت به ایشان از شرایط کشور داسته باشد؟

و اگر ارزیابی متفاوتی داشت، نباید از حق بیان آن برخوردار باشد؟

اگر یک ایرانی بر اساس تجربه و نگاه خود، کشور را در معرض خطر ببیند، آیا می‌توان او را به دلیل نگرانی‌اش از آینده، مجرم و شریک دشمن دانست و به ترس و رعب متهم کرد؟

تاکید پی در پی رهبری و نزدیکان ایشان بر مرعوب بودن طرفداران انعطاف در برنامه هسته‌ای بخصوص باعث تعجب و تاسف است. مسلما ترس و رعب در زندگی فردی و جمعی صفات پسندیده‌ای نیستند، اما به نوبه خود مکانیسم‌هایی برای ادامه بقای بشرند. اگر قرار باشد در وجود هیچکدام از افراد بشر ذره‌ای ترس از کسی یا چیزی وجود نداشته باشد، آیا جهان انسانی یک لحظه برقرار می‌ماند؟ آیا اگر فردی به اتکای نترسی و بی‌باکی شخصی خود، جمعیت کثیری را به ورطه بدبختی و هلاکت اندازد، مستوجب تحسین و پاداش است؟

خدا رحمت کند کسی را که بر جان و مال و سرنوشت دیگران بیم و ترس داشته باشد.

به هر حال، واقعیت این است که بسیاری از ایرانیان، ارزیابی متفاوتی نسبت به ارزیابی مقام رهبری از مجموعه شرایط کشور و بحران هسته‌ای جاری دارند و دقیقا از آینده این کشور می‌ترسند! آیا باید ترس خود را کتمان کنند؟ و اگر نکردند، آیا باید مورد تهدید وزیر محترم اطلاعات قرار گیرند؟

 

تصمیم نهایی با همه ایرانیان

 

بار دیگر تکرار می‌کنم که من از مقام رهبری نمی‌خواهم که نظر خود را فرو گذارد و نظر دیگران را بپذیرد، اما از ایشان می‌خواهم در باره مساله‌ای که به سرنوشت تک تک ما و فرزندانمان مربوط می‌شود، اجازه دهد که نظرات و ارزیابی‌های متفاوت، در فضایی امن و آزاد مطرح شود.

به گمان من، در مساله‌ای در اندازه بحران هسته‌ای، تصمیم نهایی با همه ایرانیان است. ایرانیان برای تصمیم در این باره لازم است که نظر همه صاحبان اندیشه و نظر را بشنوند و در فضایی آرام و معقول از هر تصمیمی که صلاح می‌دانند، پشتیبانی کنند.

آیا مقام رهبری با این مساله موافقند؟

به باور من، سرنوشت آینده ایران تا حدود بسیار زیادی به تصمیم رهبری کشور در باره موضوع فوق گره خورده است و اگر ایشان در این باره تصمیم صحیحی بگیرند، بدون شک گفتنی‌های بسیاری برای طرح نزد ایشان وجود خواهد داشت.

خداوند همه ما را در شناخت حقیقت، که به تعبیر امیرالمومنین علی از موری سیاه بر سنگی سیاه در دل شبی سیاه، پنهان‌تر است، یاری رساند.

 

|

به الف و رندی های مستانه احمد توکلی

سپتامبر 21, 2009 با asoor

بنام روشنائی و دانائی

درود بر شما

احمد توکلی در نامه ای اندرزگونه به آقايان ميرحسين موسوی و آيت الله مهدی کروبی در سايت الف ، آورده است که ” آن‌که بايد تصميم به بازگشت بگيرد شما هستيد” در اشاره ای خواست مردم ايران در جنبش سبز را بخاطر شعارهای برگزيده شان ، ” استقلال، آزادي ، جمهوري ايراني
* نه غزه نه لبنان جانم فداي ايران
* مرگ بر دين
* ما اهل كوفه نيستيم، پشت يزيد بايستيم ، خائن به ” امام، انقلاب، اسلام، مردم و ايران ، شمرده و به رهبران جنبش ، توصيه به بازگشت می کند .

وی در نامه خود آورده است : ” اين شعارها حاكي از استراتژي به ظاهر تازه‌اي است كه در سال‌هاي اول انقلاب هم به ميدان آمد و با مقاومت امام راحل و مردم  ميدان را خالي كرد. اين استراتژي به وضوح با سه محور اعتقادي و استراتژيك امام در تضاد است.

و ادامه ميدهد ، آن بزرگوار حتي در وصيت‌نامه‌شان نيز بر اين محورها تاكيد دارند. آيا امام نفرمود جمهوري اسلامي نه يك كلمه كم، نه يك كلمه زياد؟ و اين را اساس سياست داخلي نمي‌شمرد؟ آيا امام نفرمود روز قدس روز اسلام است و حمايت از فلسطين را يكي از اركان سياست خارجي قرار نداد؟ آيا امام مكررا نفرمود پشتيبان ولايت فقيه باشيد تا به مملكت شما آسيبي نرسد؟ آيا پردازنده نظريه ولايت فقيه و پايه‌گذار آن نبود؟

و برای چسباندن اين اراجيف به واقعيت می گويد : پاسخ اين پرسش‌ها آن‌قدر روشن است كه كسي را ياراي انكار نيست. حالا شما بايد جواب دهيد كه وقتي با ادعاي احياي ارزش‌هاي فراموش‌شده خط امام، معترضان را علمداري مي‌فرماييد، آيا از اين شعارها و سردهندگانشان برائت مي‌جوييد يا با ادامه سكوتتان آن‌ها را تاييد مي‌كنيد؟ در اين صورت جواب امام را چه مي‌دهيد؟

اين طفلک هنوز در توهم پاسخ به امام است !

نخستين واژه ، ” امام ” ، برچسبی که فريب خوردگان به خمينی دادند و اينک نگفتيم مزدوران ! (همواره بر اين گمان بوده ام که خمينی و همراهان وی به جاسوسی ، وارد اين سرزمين شدند و فرمانبردار سياست حاکم بر جهان بوده اند ) ؛ و باورم اينک نيز همان است که همه مسئولان جمهوری اسلامی دست نشاندگان بيگانه اند که اکنون ، ترنِ فروش اسلحه ، زمين را ، به بودن جمهوری اسلامی ، در می نوردد .

استاد آجر چين را ، عرب ، امام می گويد ! ” خشت اول گر نهد معمار کج *** تا ثريا ميرود ديوار کج ” ! چنانکه خمينی در انقلاب اسلامی به نمايش گذاشت ! اينک که او نيست ، هنوز خشت بر خشت کج ، چيده ميشود که جای نيمچه امام پيشين را عمله ای گرفت که از ملات هيچ نمی دانست ،؛ اينک نيز در نادانی وی ترديد نيست ؛ که گفته اند : رهبری است که منتر عنتر خود شده است !

در سود جستن از سخن امام و چسباندن آن به راهنما ، کسی که تاريکی ها شکافته ، به نور دانائی تافته و می تواند مردم را به رستگاری از بودن ، در آرامش و شادمانی ، رهبری کند و کار وی آن است که رنج زندگی و انديشه گرسنگی ، از پيروان بيرون کند و زندگی کردن شادمانه در ستايش آفريننده بخشنده مهربان ، ارمغان آورد و در روزگار بودن ” امام ” يا ” راهنما” و ” کاهن بزرگ ” بر کرسی نظارت ، از کمبود و رنج اثر و نشانه ای نخواهد بود و اگر اين نباشد ، امام ، امامی دروغين است و به تلبيس ، ابليس شده و نيست ، آنچه می نمايد .

بدين شرح ، همراهان و پيروان خمينی از رهبری های خردمندانه وی بهره مند شدند و بر ايشان سرخوردگی نيست ، برچسب امام برای راهنمای ايشان که خمينی دين و دنيای ايشان آبادان کرد ؛ اگر دين را بشناسی ! بدانی که راه دو تاست ! و از کجا ، تا به کجاست ! و خمينی از کدام راه رفت ، اکنون کجاست و آن خدای ” راضيه مرضيه ” کدام يک از دو خدا بوده !

زبانِ پارسی ها بعد از شکست و اسارت در هجوم زبان عرب از ريخت افتاد و به زبانی غير قابل فهم برای مردمش بدل شد ؛ چنانکه سخن به کارگرفته می شد ، بدون آگاهی بر معنا و مرادی که نشانه سخن بوده باشد .

واژه ” امام ” نيز مانند سخن های بی شمار ديگر از بار قدسيت برخوردار شد ، از بی نشانی در معنا برای مردم و ايشان هيچ نمی‌خواستند باور کنند که در آفرينش گيتی ، پاک های ، پاک کننده ، چهار است از آتش ، باد ، آب و خاک ، هر چهار به روشنائی ، پاک و پاکی بخش که مردم نيازمند مقدسات خود هستند و در فرهنگ شيطان پرستی از ديرباز ، بر سياهی ، ورد ، جادو وجمبل ، دعاهای خوردنی و دود کردنی ، سوزاندنی و در خاک کردنی و بر باد دادنی و به آب افکندنی ، افسون های افسانه سانی بی شمار ، پای کوبيده شده داستان ها که از معجزه می سرايند و بر هر معجز شناسنامه ای .

” بر وقف و واقف و خورنده مال وقف ، از خداوند بزرگ دوربادی بی شمار و پيوسته به جاودانگی ادرار باد ” .

در واژه ” انقلاب ” ، بالا آوردن ، زير و رو کردن ، بررسی اين واژه باشد در جستاری سوا .

اسلام ، ، همين بس که بدانيم در ميان يک ميلياردواندی مردم مسلمان ، دو انسان همراه و همدين يافت نخواهد شدن ، مگر به طمعی در غارتی و تجاوزی چنانکه بر ما رفت و اين يکپارچگی که اراذل و اوباش در جامعه ای به قوانينی رذل پرور و آموزش و پرورشی اوباش پرور ، بر محور امامت ، از بی سوادترين ، نادان ترين و عقب نگاه داشته ترين مردم تاريخ بشر ، از خود بنمايش گذاشتند ؛ مشتی خونخواره‌ی آدمکش و تهی از انسانيت که به سينه تاريخ بشری چسباندند ، داغ جنايت بار ترين رفتارها و شکنجه هائی که به فرمان روشن مقام امامت ، انجام شد .

ايشان در باره دستگير شدگان امر فرمودند : به هر وسيله ممکن از ايشان اعتراف گرفته شود !